شمارهٔ ۲۵۱
گل رنگ و رو ببازد گر در چمن درآییگوش از صدف کند در چون در سخن درآیی
از ذرهپروریها چندان عجب نباشدچون آفتاب تابان گر بهر من درآیی
راه نظر نبستم یک لحظه بر خیالتباشد به دل از این راه چون جان به تن درآیی
گلها همه به یکبار بر آفتاب خندندبا این جمال تابان گر در چمن درآیی
بیپرده شاهد ما گر بگذرد به مسجدواعظ تو نیز رسوا از انجمن درآیی
رو زلف دلبری را حبل المتین خود کنباشد که شاد و خرم از چاه تن درآیی
با جوشن توکل از فتنه باش ایمنکی با سپهر کجرو با مکر و فن درآیی
از ناله دست خود را هرگز مساز کوتاهاز چاه نفس شاید با این رسن درآیی
خیر الکلام باید باشد همیشه حرفتتا جمله گوش کردند چون در سخن درآیی
مجذوب اسم اعظم از نام شاه کن حفظخواهی که چون سلیمان با اهرمن درآیی