گنج

شمارهٔ ۲۴۶

۱۰ بیت
گرفتارم به خال پرفریب و چشم جادوییبه غارت داده‌ام دین و دل از ترکی و هندویی
به ایمانی که من دانم دگر دل برد از دستموفاداری جفاجویی دل‌آرامی پری‌رویی
به یغما داده‌ام گر دین و دل زاهد مکن منعمسر و کارت نیفتاده است با ترک جفاجویی
نکردی جان نثار نیم‌ناز گوشه چشمیعتابی بر دلت ناخن نزد از چین ابرویی
ندارد التفات چشم مستی سرخوشَت واعظنکردی سجده مستانه‌ای در پیش ابرویی
تو را کز پرده غفلت نظر چون غنچه تو بر توستکجا دیدی نگاهی غافلی از چشم جادویی
نخواهی گشت آزاد از گرفتاری مگر وقتیکه شیدایت کند بیگانه‌خوی آشنارویی
به سر چون می‌کنی این راه را طی بی‌تعلق باشقلم را کوه قافی می‌شود در ره سر مویی
به اقبال سحر درها به رخسار اثر وا شددلا وقت است آهی اشک چشمی یا ربی هویی
بجای شکوه از بیداد خوبان شکر کن مجذوبوفادارت که می‌خواند نباشد تا جفاجویی