گنج

شمارهٔ ۲۲۶

۱۰ بیت
ای مصحف جمال تو از رحمت آیتیبا عارض تو قصّه یوسف حکایتی
دارند اتفاق قضا و قدر که بازپر از ولایت تو شود هر ولایتی
در خاطرش گره نشود آرزوی تاجآن سر کز آستان تو یابد حمایتی
امّیدوار کرده همین عادتم که هستچشم مرا ز چشم تو چشم عنایتی
با پای شوق راه بیابان عشق راصد سال اگر شتافته در بدایتی
یک ذرّه نیست بی‌غمت ای عشق سینه‌سوزکوتاهی سخن که تو هم بی‌نهایتی
ساقی شراب تلخ بده دم غنیمت استتا گویمت ز خسرو و شیرین حکایتی
زاهد به می‌فروش ده اسباب شید راتا هرگزت ز بخت نباشد شکایتی
یک عمر بی‌نفاق توان با بدان نشستبا خوی هم‌نشین نبود گر سرایتی
مجذوب احترام تو بر چرخ واجب استچون خاکسار درگه شاه ولایتی