گنج

شمارهٔ ۲۱۳

۱۰ بیت
سحر چون رخ نماید آفتاب آهسته آهستهکشد با ساغر زرین شراب آهسته آهسته
پریشان‌زلف شب از روی مه بر یک کنار افتدبرون آید رخ روز از نقاب آهسته آهسته
روم تا درگه پیرمغان از دست غم نالانبگویم حال خود با آن جناب آهسته آهسته
به روی بخت خواب‌آلود خود آبی زنم از میگشایم دیده دل را ز خواب آهسته آهسته
مگو پایان ندارد شام هجران صبر پیش آورکه خواهد شد به یک سو این حجاب آهسته آهسته
دل بیمار خود را گر توانی بی‌تعلق ساختشود آهت دعای مستجاب آهسته آهسته
دلی کز وی کشد معمار غم دست تصرّف راشود چون ملک بی‌صاحب خراب آهسته آهسته
نوای گریه خواهی بر جگر از عشق آتش زنکه حاصل میشود از گل گل‌آب آهسته آهسته
جوانی را چه خوش میگفت آن پیر جهان‌دیدهکه رسوا میشود قلب سرآب آهسته آهسته
مشو مجذوب نومید از شب غم صبر پیش آورکه عارض مینماید آفتاب آهسته آهسته