شمارهٔ ۲۱۲
شده در شیشه ما بیتو می ناب گرهمفکن این همه بر خاطر احباب گره
روزگاریست که بیعارض ماهت شده استدر دل روزن ما حسرت مهتاب گره
گر به مسجد گذری حسرت ابروی کجتهمچو قندیل شود در دل محراب گره
دوش از آن باده که پیمود به احباب لبتدر گلو شد نفس خصم تو چون آب گره
به شکرخنده اگر لب نگشایی در باغخون حسرت نشود در دل عنّاب گره
منم آن صید که چون رشته مرجان شب و روزشده خون در رگم از دهشت قصّاب گره
آرزو از دل افسرده به زودی نروددیرتر وا شود از رشته بیتاب گره
بیتپیدن دل خون گشته ما وا نشودخود به خود وا شود از قطره سیماب گره
همچو دریا دل ما ساخته با تلخی کامتا چو گوهر نشود در نظرش آب گره
بر رخ دولت بیدار نظر کی فکنیشده در چشم تو چون مردمک خواب گره
فارغ از گریه چو مجذوب به هر فصل مباشتا گشایند ز کار تو به هر باب گره