شمارهٔ ۱۹۵
دوست یا رب چه دید باز از منکه همی تافت رخ به ناز از من
پادشاهی و کبر و ناز از توعجز و درویشی و نیاز از من
مهر را از نگاه ذره چه باکمکن از دور احتراز از من
خندهٔ روزهای عیش از توگریههای شب دراز از من
نظر پاک صیقل است و سهیلروی خود را نهان مساز از من
خاطر شاد و خندهناک از توآه دلسوز جانگداز از من
کردهام رو به طاق ابروییکه نخواهد به جز نماز از من
از تو باشد جهان و هر چه در اوستخاک عجز و رخ نیاز از من
فکر غوغای رستخیز از تویاد آن سرو سرفراز از من
یک نفس بیشراب و شاهد نیستآن که پنهان نکرد راز از من
از تو باشد زر جهان مجذوبغم آن یار دلنواز از من