شمارهٔ ۱۹۴
آن شب کز آتشِ می گردد چراغ روشنپروانه میکشان را گوید چراغ روشن
پروانهها چو بینند ساقیست شمع مجلسما شب به خیر گوییم ایشان چراغ روشن
با شمع دل که دائم با یاد عارضت سوختباشد همیشه ما را کنج فراغ روشن
مستان به سیر گلشن گل گل شکفته بخرامتا گردد از جمالت اطراف باغ روشن
رخشانتر از کواکب آید به چشم افلاکنرگس اگر ز رویت سازد چراغ روشن
از آب و رنگ حسنت اشکم شد است رنگینچون لاله پیش خورشید در باغ و زاغ روشن
عمری دماغ باید در جستجوی دل سوختاین شمع را نسازد هر بیدماغ روشن
این کاسههای پرخون کی سرخرو کنندتچون لاله تا نسازیی دل را ز داغ روشن
این لطف تازه مجذوب الماس ریزه پر داشتهم مرهمت مبارک هم چشم داغ روشن