شمارهٔ ۱۹۰
مجنون تو را تا کی روی دگری دیدنبا ماه سخن گفتن در خواب پری دیدن
عمریست که سرگردان در کوی تو میگرددخورشید که نتوانش پیش از نظری دیدن
در چشم شهیدانت کمتر ز قیامت نیستآن قامت رعنا را در جلوهگری دیدن
هان ای دل ناپیدا باز آی که خوش باشدبعد از خبر ناخوش روی سفری دیدن
واعظ چو گریزی نیست از جنّت و غلمانتبیجا چه کنی مَنعم از حور و پری دیدن
ای منکر شبخیزان برخیز و تماشا کندر تیرگی شبها فیض سحری دیدن
دانی که تصوّف چیست آن با همه جوشیدندر دیو نظر کردن دیدار پری دیدن
ای مست مشو پنهان از شیخ کز او دور استبا آن همه خودبینی عیب دگری دیدن
دانی که فراغت چیست آن بیسر و پا گشتناز هر دو جهان خود را یکباره بری دیدن
مجذوب و من و مجنون تعلیم ز هم داریمرفتار جوانان را در کبک دری دیدن