شمارهٔ ۱۸۹
آن شب که با خیال لبت غنچه خفتهامصبح از نسیم زلف تو گل گل شکفتهام
بیدار کرده صبح سعادت مرا ز خوابآن شب که در خیال تو بیدار خفتهام
دائم لبت به خنده و رویت شکفته بادچون گل به یک پیاله کنی گر شکفتهام
صد ره میان خوف و رجا فکرتم گداختبا آن که مژدهها ز کلامت شنفتهام
باید ز آستان تو جویم دوای خویشآگاه جز تو کیست ز راز نهفتهام
از خارْ پای همتم اندیشه کی کنددر راه دل که با مژه یک عمر رفتهام
حیرت مکن ز همت مجذوب و زور عشقگر شش هزار بیت به یک ماه گفتهام
نیکو نگر که نسخه دیوان محشر استاین شش هزار دُر که به یک ماه سفتهام
مجذوب لاف عشق زدن عاشقانه نیستاین نکته را به گوش تو صد بار گفتهام