گنج

شمارهٔ ۱۸۱

۱۱ بیت
ای دل بیا که مژده وصلی شنیده‌امروز خوشی به طالع خود باز دیده‌ام
در بزم وصل ناله یقین دل‌گشاتر استمَنعم مکن که بلبل هجران کشیده‌ام
پروانه‌‎وار روز و شبم در نظر یکیستبی‌دوست روشنی ندهد نور دیده‌ام
یک عمر خون گره شده چون لعل در دلمتا مژده‌ای ز لعل لبت واکشیده‌ام
در سینه داغ نیست که درهم شکفته استاز لاله‌زار عشق تو گل‌هاست چیده‌ام
با یاد زلف و روی تو واللیل و الضحی استحرزی که در فراق تو بر خود دمیده‌ام
دردت عزیزتر بود از جان و غافلمحق با من است از آن که پر ارزان خریده‌ام
دست دهنده آب به آتش زند مدامساقی شنیده‌ای تو ولی بنده دیده‌‌ام
تنها نه پیش پیر مغان می به از ریاستاز مفتیان مدرسه هم وارسیده‌ام
در عشق سید حادثه پستم نمی‌کندچون کوه در حصار فلک آرمیده‌ام
مجذوب مژده باد که آمد بهار وصلبالیدنی به طالع خود بازدیده‌ام