گنج

شمارهٔ ۱۶۴

۱۴ بیت
ز بحرین نظر گنج گهر در آستین دارمبدخشانی ز خون‌آب جگر در آستین دارم
دماغ ناله گر داری زمانی گوش با من کنکه چون نی‌ ناله‌های پر اثر در آستین دارم
چراغ عمر سربازان ز سربازی شود روشنچو شمع استاده‌ام خندان و سر در آستین دارم
از آن خوش‌حال می‌گریم از آن با گریه می‌خندمکه چون مینای بی‌خون جگر در آستین دارم
زبان را از پی روزی قلم‌وار از چه بگشایمکه رزق خویش را چون نی‌شکر در آستین دارم
نمی‌آید به چشمم بحر و کان مشرق و مغربکه گنج گریه را شام و سحر در آستین دارم
به هر گوشی نسیم صبح‌گاهی فاش می‌گویدکه گر دست دعا داری اثر در آستین دارم
کلید فتح هر دشوار در دست دعا باشدبه هر انگشت خود چندین هنر در آستین دارم
نظر در قبله‌ای دارم که در هر حال و در هر جاز گرد سجده‌اش کحل بصر در آستین دارم
چه کارم با فریب این سرآب پیچ در پیچ استچو ابر از آبرو زاد سفر در آستین دارم
به اقبال توکّل می‌نوردم این بیابان رانگویی از تهیدستی خطر در آستین دارم
به یمن سعی همراهان به ساحل میرسم آخراگر چون موج دریا صد خطر در آستین دارم
منادی میکند از عرش دل آه سحرگاهیکه قدر وقت اگر دانی اثر در آستین دارم
شب هجران عاشق سوز مجذوب این ندا داردکه اندک صبر اگر داری سحر در آستین دارم