شمارهٔ ۱۵۹
ز هر شأن و شوکت بس این عزتمکه از خاکساران این حضرتم
جبین بهتر از آفتابم بس استنشان نمایان این دولتم
از این در چو خورشید زربفتپوشهمان نور دل بس بود خلعتم
ز اخلاص پوشیدهام خلعتیکه تا حشر بالد به خود شوکتم
نباشم چرا خاک آن آستانکه در خاکساری بود عزتم
سرم چون کند سهو در سجدهایکه دل جمع سازد ز هر طاعتم
به این سجده خو کردهام در ازلنخواهد فراموش شد عادتم
در این در از آن گشته عقلم گداکه ظاهر شود بر جهان همتم
گناهم به امید لطف خداستگواهی نباشد به از جرأتم
دگر وقت آن شد که از درگهشگشادی دهد رو به هر ساعتم
کند بینیازم ز هر آبروهمین آرزو باشد از حضرتم
به مجذوب ای دل بگو مژده بادکه نزدیک شد وعده دولتم