شمارهٔ ۱۵۷
کی رو دهد که با تو شبی گفتگو کنمچون ماه لاف حسن زند روبرو کنم
تا چند در خیال تو ای پادشاه حسنبا ماه هر زمان ز دری گفتگو کنم
دستی بلند ساز و به خونم خضاب کنتا خون رشک در دل هر آرزو کنم
با آبروی مهر تو باکم ز حشر نیستصد التماس هم به همان آبرو کنم
زاهد بتی که بُرد دلم چشم مست داشتباید روم به میکدهها جستجو کنم
خواری مکش به میکده با من سری بکشچون گل به یک پیاله تو را سرخرو کنم
از می چرا همیشه نباشم شکفتهروخود را به زهر غصه چرا تندخو کنم
دیدار خوب در همه کاری مبارکستساقی بیا به روی تو می در سبو کنم
هرگز بدم به پیش نیامد در این سفرتوفیق اگر دهند که خود را نکو کنم
مجذوب روز عید سراپایم آرزوستتا خویش را فدای سراپای او کنم