گنج

شمارهٔ ۱۵۶

۹ بیت
چون جام باده کوی مغان است مسکنمپاک است طینتم چه شد آلوده دامنم
می‌خانه را به جای بهشتم نموده‌اندتا از خیال محو نگردد نشیمنم
آب و هوای میکده‌ام گشته کارساززآن رو که سایه‌پرور طوبی است گلشنم
ساقی بیار ساغر آیینه‌فام راباشد نظر به چهره مقصود افکنم
باکم به یمن عشق ز شمشیر خصم نیستاز آتشم بترس مترسان ز آهنم
شکر خدا که از مدد بخت کارسازکامی که خواستم ز خدا شد میسرم
اندیشه نیست بیژن دل را ز چاه تنپرورده تهم‌تن عشق است بیژنم
عیبم مکن به فقر که چون شمع آفتاببا نور دل لباس گران است بر تنم
خدمت نکرده کس به مقامی نمی‌رسداین نکته بس بود ز مقامات هر فنم
مجذوب می‌کشم سر شوریده را به دوشتا روی دوست بینم و در پاش افکنم