گنج

شمارهٔ ۱۴۳

۱۰ بیت
ساقی بده آن ساغر خورشید شمایلتا ظلمت عقلم به تمامی رود از دل
دستی که تواند دو سه جام از پی هم داددر گردن مطلوب کند دست حمایل
سررشته دولت به کف عقل نداندیعنی که به نادانی خود باش تو قایل
اقرار به نادانی خود کن که همین استسررشته فهمیدن مجموع رسایل
اندیشه کج را به دم آتش می دهتا عقل نسوزد نشود وسوسه زایل
با معجزه اندیشه کج محض عناد استاین نکته تو را بس بود از کل دلایل
خون خور که کند در سفر عشق دلیرتگر شیر نه‌ای مگذر از این بیشه هایل
تا می نکشی عقل تو دیوانه نگرددتا مست نگردی نشود حل مسایل
گفتند به آواز بلند آدم و خاتمکز روز ازل عفو تو ما را شده شامل
مجذوب طلب کن همه گر خاتم شاهیستچون دوست کریم است همین باش تو سایل