گنج

شمارهٔ ۱۴۰

۱۰ بیت
ساقی بیار جامی زآن کیمیای اقبالیا رب همیشه باشی مسکین‌نواز و خوشحال
بازم به یک دو ساغر آزاد کن ز هر قیدتا در رهت فشانم جان و دل و سر و مال
گر آن کنی که دل‌ها گردند از تو خوشنودباشد دعای خیرت هر جا روی به دنبال
بخشم نشان گنجت میخانه را نشان کنتا سازدت توانگر آن کیمیای سیّال
کاری بکن که عمرت از خود خجل نگرددروزی که گردد آخر روز و شب و مه و سال
احوال عمر ضایع بیجا مگو به واعظاز دزد آن چه ماند آخر بده به رمّال
حکمی مکن که چون مُهر رویت سیاه گرددروزی که مُهر خیزد از نامه‌های اعمال
امید رستگاری از علم بی‌عمل نیستپرواز کی توان کرد زین دامگه به یک بال
داری هوای دولت بیدار باش هر صبحخورشید را از این در باشد همیشه اقبال
از دولت تو مجذوب گردیده‌ام سحرخیزیا رب همیشه باشی بیداربخت و خوشحال