شمارهٔ ۱۳۳
سر نپیچم دامنش هر چند دیر آید به کفسودهام برآستانش سر مرا بس این شرف
می بده ساقی که آمد یار و شوق از کار رفتچون دل خون گشتهام در خویش گنجد از شعف
گفتمش بنشین دمی گفتا تواضع بر کنارگفتمش جان پیشکش گفتا تکلف برطرف
گفتمش راه وفا دور است گفتا لاتَنَمگفتمش خوبان جفاکارند گفتا لاتَخَف
تا نشد ابر کرم چون چشم عاشق قطرهبارگوهر غلتان نشد درّ یتیمش در صدف
سر به صحرا ده تو هم این عقل دوراندیش راتا جنون درها گشاید بر رخت از هر طرف
خودپرستان را به آدم هیچ نسبت نیست نیستبا پدر هم سرکشند این جاهلان ناخلف
چشم بربند از حریصانی که با صد اضطرابچشم بر گوی طلا دوزند مانند کشف
رو گدای پادشاهی شو که با صد احتشامروز حشرت با کریمان جا دهد در پیش صف
گر به تحسینی دل مجذوب را آری به دستمطلبت را از دم پاکان دهد شاه نجف