شمارهٔ ۱۳۲
صبحدم چون خسرو خاور کشد تیغ از غلافزیر خاک آرد سپاه هند را گرد مصاف
از دعای صبحخیزان چون جمال آفتابرو نماید فتح در آیینه دلهای صاف
عطرآیین بر ثریا پیچد از بازار چیندر خطا آهو گذارد بر زمین بیهوش ناف
باده گلگون شود رونقفزای بزم جمخیزد از آیینه دلها غبار اختلاف
ساقیا گر مژدگانی میدهی ساغر بدهنوبت دوران ما آمد مکن خود را معاف
عشقبازان را در این وادی وفا دل میدهدور نه تاب صبر عاشق را ندارد کوه قاف
روی نیکو را به چشم پاک اگر بینی چه باکواجب غیبی است در شرع محبت بیخلاف
آن که زخم دل گشاید بر رخش درهای فتحچشم چون بردارد از مژگان شوخ دلشکاف
گوش کن مجذوب تا بنمایدت راه نجاتتا توانی بر گناه و عجز خود کن اعتراف