شمارهٔ ۱۳۱
ساقیا فصل بهار است و هوای گشت باغبوی گل کی میکند بیباده ترطیب دماغ
خیز و در ساغر بریز آن آب آتش رنگ راکز لطافت در شب تاریک سوزد چون چراغ
می بده ساقی به آن نیّت که باشی عمرهاشاهد بزم و تذرو گلشن و آهوی زاغ
هر چه داری صرف می کن تا در این ویرانهایور نه تا مردن کند سودای گنجت بیدماغ
گنج آن باشد که با معشوق سیمینغبغبیواکشی مستان و خاطرجمع در کنج فراغ
تا توانی می به دست آورد که در صحن چمنلاله را عمر کم و آن جام خالی کرده داغ
بوالهوس را بهرهای از احتشام عشق نیستفر اقبال هما کی سایه اندازد به زاغ
عزت داغ دل پرخون شناس و شکر کنتا به سان لاله دائم مشک ریزندت به باغ
گویمت مجذوب تدبیر غم ایام چیستروز و شب می نوش تا هرگز نباشی بیدماغ