شمارهٔ ۱۰۹
ز هر چه در نظر آید مرا جمالت بسز عیشم آن چه به خاطر رسد خیالت بس
ز کنج خلّخ و چینم شکنج زلفت بهز ملک هند و تتارم خیال خالت بس
مرا ز لعل لبت آرزوی دیگر نیستهمین که داده به من وعده وصالت بس
بباز دل ز کف و مشورت به عقل مکندر این معامله توفیق لایزالت بس
اگر ز مجلس وعظت مراد آگاهیستهمان تامل احوال پارسالت بس
شراب تلخ هوادار عمر بیبدل استهمین نصیحت شیرین هزار سالت بس
دلا به حلقه هر در کف نیاز مزندر گشادهٔ دانای کل حالت بس
مگو تمام جهان دشمنند و من تنهاپناه امن خداوند ذوالجلالت بس
بجز کمال ادب دم مزن ز هیچ کمالکه در میان جوانان همین کمالت بس
اگر دهند سلامت بگیر و قانع باشهمین قدر طمع از صاحبان مالت بس
امید بادهپرستان همین به لطف خداستتو محو طاعت خویشی همین وبالت بس
تمام عمر اگر کردهای گنه مجذوبشکفته باش که مهر علی و آلت بس