شمارهٔ ۱۰۸
از خم زلف کمندافکن مترساز فریب غمزه پرفن مترس
عشق ورز و بیم از قاضی مکنمی کش و از مفتی کودن مترس
عشق را از تیغ دشمن باک نیتآتشت چون هست از آهن مترس
با توکل اژدها را رام سازاز عصا در وادی ایمن مترس
میکشد از ظالمان چرخ انتقاماژدها تا هست از بهمن مترس
راست گوی و راست باش و راست رواز دو عالم یک سر سوزن مترس
صافدل را از فلک اندیشه نیستدوست با ما باش و از دشمن مترس
بر صف دلها به تنهایی بتازبرق سوزان باش و از خرمن مترس
همچو مجذوب اسم اعظم یادگیریا علی گوی و ز اهریمن مترس