شمارهٔ ۱۰۵
بشنو این نکته که محکوم تو باشد همه چیزپیش او خوار شو و در همه جا باش عزیز
رهرو کعبه دل را که پناهش به خداستآسمان تخت روان است و توکّل همه چیز
حق و باطل نشناسد دل ناصاف ز همنیک و بد را نکند آینه در زنگ تمیز
تا دلآزاری موری ز تو صادر نشودمار هم با تو ندارد سر پرخاش و ستیز
غره منشین که بهای دو سه گز کرباس استباغ و بستان و غلام و شتر و اسب و کنیز
جانب قبر مکن هرزه غضبناک نظرکه از این ورطه همان شد به خدا راه گریز
صرف کن حاصل خود را به تأنی چون بحرهمچو سیلآب به یک باره به صحراش مریز
آخر اصراف خجالت کشد از یک دیناردائم امساک بود خوارتر از نیم پشیز
تا جوانی نکنی پیر جوان ننماییبیبهاری نشود فصل خزان رنگآمیز
به شکرخواب مده فیض سحرخیزی راکه نباشد شکری همچو نفسِ شُکرآمیز
فیض بیداری صبح است که در صحن چمنغنچه خندان شود و باد صبا غالیهبیز
این ولایت نظر از شاه ولایت داردهمچو مجذوب از آن فخر کنم بر تبریز