شمارهٔ ۴
در فغانم از دل دیر آشنای خویشتنخو گرفتم همچو نی با نالههای خویشتن
جز غم و دردی که دارد دوستیها با دلمیار دلسوزی ندیدم در سرای خویشتن
من کیام؟ دیوانهای کز جان خریدار غم استراحتی را مرگ میداند برای خویشتن
شمع بزم دوستانم زندهام از سوختندر ورای روشنی بینم فنای خویشتن
آن حبابم کز حیات خویش دل برکندهامزآن که خود بر آب میبینم بنای خویشتن
غنچه پژمردهای هستم که از کف دادهامدر بهار زندگی عطر و صفای خویشتن
آرزوهای جوانی همچو گل بر باد رفتآرزوی مرگ دارم از خدای خویشتن
همدمی دلسوز نبود «مَهْسَتی» را همچو شمعخود بباید اشک ریزد در عزای خویشتن