گنج

شمارهٔ ۶

۲۱ بیت
سیبا به نزاکت تو نازمگویی نسب از نگار داری
آمیخته ای به آب و آتشوین معجز از آن نگار داری
دل می بری از لطافت، آریمذهب ز صفات یار داری
نیمی ز تو سرخ و نیمه ای زردحیران توام چه کار داری؟
یا داده ای دل به یار از آن روچون من دل داغدار داری
یا بهر نثار دلستانتاز جان، رخ شرمسار داری
امروز که می روی به سویشجان در قدمش نثار داری
زنهار به یادم آور ای سیبدر بارگهی که یار داری
در چهره ی آفتاب لغزییعنی به رخش گذار داری
بر تنگ لبش نهی سر و پاییعنی به لبش گذار داری
و آن گاه به آه و ناله ی زارچندان که تو اقتدار داری
بوسی دو سه زن به خاک پایشهر جا که تو اختیار داری
عرضم بگذار کای دلارامای کز دو رخان بهار داری
از کز دو رخان عالم آرامهر و مهی در حصار داری
پا بسته به حسن، مشتری رادر سنبل تابدار داری
و زآهوی نرگسان به شوخیشیران جهان شکار داری
در کوی تو اوفتاده یعنییک عاشق خاکساری داری
تا کی چو کمند مشکبارشسرگشته و بی قرار داری
دانی که خدای برنداردجور و ستمی که کار داری
تا کی دل خسته ی «وفایی»چون نرگس خویش زار داری
و آن گاه به وی ده این غزل راگر طاقت زینهار داری