گنج

شمارهٔ ۴

۱۵ بیت
کرم خواندی، ستم راندی، وفا گفتی، جفا کردیتو ای ماه سمن سیما ببین با ما چه‌ها کردی
روم از سوز دل آتش زنم در هر نیستانیبه بانگ نی بگویم آنچه با این بینوا کردی
وفایی! داستان گریه، من با کس نمی‌گفتمقلم بگرفتی از مژگان تو شرح ماجرا کردی
وفایی! از زبانت مشک چین، عطر ختن ریزدمگر با خاک کوی قطب عالم آشنا کردی
وفایی! چشم بینایت رنگ نور طور می‌پاشدمگر از خاک پای غوث عالم سرمه‌سا کردی
چراغ آل آدم غوث اعظم، ای عبیداللهتویی کز یک نظر قلب جهان را کیمیا کردی
به دور آخر از جام حقیقت نشئه‌ای دادیکه محفل ار سراسر مست نور کبریا کردی
نقاب از روی بگشودی جمال خویش بنمودیجهان را شش جهت از نور خود «بدرالدجی» کردی
نسیمی از بهار فیض [فیاضت چو افشاندی]زمین را غنچه گل دادی، زمان را مشک‌زا کردی
به دل‌های مریدان هرکجا عکس رخت افتادکه شرح معنی «بدرالدجی، شمس الضحی» کردی
درین آخر بجز نام بقا یکباره فانی بوددری بگشادی و جان فنا را پر بقا کردی
اگر دست دل دیوانه را لطف تو نگرفتیکجا دل روی در خلوت سرای دلربا کردی
به هر کس یک نظر کز روی لطف قهر افکندیگدا را پادشاه و شاه را مسکین گدا کردی
به ترکستان چرا گویم لبت آب بقا بخشیدکه ترکستان معنی را ز لب عین بقا کردی
سگم خواندی و خوشنودم، بدم گفتی و افزودمجزاک الله کرم گفتی، عفاک الله عطا کردی