شمارهٔ ۲
ساربان! ای مهربان محمل کش، ای چون من هزارباد قربان غباری از غبار این دیار
این چه خاک است، این چه باد است، این چه آب است، این چه تاب!خاک عنبر، باد خوش تر، آب کوثر نور و نار
گر مدد زین چار نگرفتی ز لطف این چار طبعهین دچار جان شیرین می شدندی این دو چار؟
ساربان! آبی به چشم نقش پای محمل استگشته اندر برج آبی بدر تابان آشکار
ساربانا! ای زمام محمل اندر دست توابر رحمت را کشد گویا فرشته کردگار
ساربانا! ای ز عکس خاک پای محملتگشته چشم اشکبار من دمادم مشکبار
محمل است این بر شتر کاید خرامان جان فزایا ز باغ خلد بر پشت صبا یک نوبهار؟
محمل است این بر جمل کز وی جهان پر نور شدهیا فراز چرخ گردان آفتاب تابدار؟
زودتر محمل بران کارام جان من نماندبیشتر زین التفاتی کن که شد صبر و قرار
خستگانیم اندرین صحرا طبیب ما تو باشتشنگانیم اندرین وادی بیا آبی بیار
هر شراری از درونم «جمل صفر» بودناله ی «هل من مزید» آید ز من بی اختیار
سینه سوزان، دل فروزان، جان گدازان ناگهانمعنی «یا نار کونی رحمة» گشت آشکار
یعنی از روی دلارا آن نگار نازنینپرتوی بنمود، دل شد بی خود و جان، رستگار
چون نسوزم از فراق آن نگار دلرباچون نسازم با وصال آن بهار پر نگار؟
چون فراق آید کجا فکر قرار و صبر و هوشچون وصال آید کجا یاد فراق و انتظار!
گاه خندان، گاه گریان، گه حزین، گه شادمانگاه جمع و گه پریشان، گاه غمگین، گه نزار
عاشق آواره را هر لحظه حالی دیگر استگر دمی در آب ماند صد زمان ماند به نار
بلبل بی چاره را هر دم هوایی در سر استتا که کی خندان شود گل اندکی یابد قرار
نه مرا با نار نوری، نه مرا با آب تابمن نمی دانم خدایا این چه حال است این چه کار؟
بوی جان از انس این محمل همی آید مگرنسبتی با آفتاب انس و جان دارد به کار
عکس این محمل چنان از رنگ بی رنگ آمدهصد بهار است این دیار اکنون به چشم هوشیار
هر سموم وی شمام و هر بخار وی بخورخار گل، خاشاک وی سنبل، مغیلان لاله زار
هر گلی را رنگ و بوی خود کتاب دفتری استدر بیان وصف زلف روی آن زیبا نگار
در حضور پادشاه گل ریاحین بسته صفچون بگرد سید مختار اصحاب کبار
خواجه ی مرسل، امین وحی منزل، نور حقشمس عالم، فخر آدم، شافع روز شمار
گر نبودی ذات پاکش باعث ایجاد کونبی عمل ماندی صفاتی از صفات کردگار
حلقه ی مویش به رویش گر نبد واو قسمکی به روز و شب بخوردی خالق لیل و نهار
کثرت انعام او پیداست ز انگشتان اوباشد از دریا نشان لطف جود جویبار
تاجش از «لولاک» تخت از «لی مع الله» خلعتشسر «ما أوحی فأوحی» و از «لعمرک» تاجدار
پیشتاز انبیا، «روح الأمین» ش در رکابلشکرش خیل ملایک از یمین و از یسار
خسروان دهر بر خاک رهش کمتر خدمپادشاهان جهان بر آستانش بنده وار
با وجود این چنین شاهی وجود آن چنانکی مرا باشد غم از بار گناه بی شمار؟
با نگاه نرگس از شوخی که در سر داشتیتا قیامت ماند حیران، بی خود و مست و خمار
سنبل از لافی که با گیسوی پر چینش زدیتار او شد کار و بار او سراسر تا رومار
پرتوی از نور رخسارش چو پر عالم بتافتشد چراغ و آتش پروانه ی زار و نزار
شبنمی از گلشن رویش به دنیا در فتادشد گل و بلبل بر او شد عاشق آشفته کار
انبیا را خود چه یارا از شفاعت دم زدنتا نیایی در صف محشر تو اول شاهوار
ای پناه آل آدم! قبله ی روحانیان!ای امید انس و جان! خیر الوری فخر الکبار
قامت و ابروی تو روشن گر «نون و قلم»چشم دلجوی تو از «مازاغ» باشد سرمه دار
گر بخواهی «یلج الجمل فی سم الخیاط»آن چه در شأن تو دارد گشته از پروردگار
آب و تابی تافت از رویت به موسی و خلیلآب او شد نار اعدا، نار او شد لاله زار
رنگ و بویی یافت یوسف از گلستان رختچاه او شد، چاه زندان، خانه ی عز و وقار
هر چه می خواهم تو می دانی به حسن خاتمتای امید نا امیدان، این امید من برآر
بی وفایی در شفاعت چون بود؟ یا مصطفیبا وفایی از خدا ور خواه مشتی خاکسار
نیست چون من هیچ کس آشفته کار و تیره روزبی نوا، آواره، سرگردان، پریشان روزگار
نیست چون من در بیابان گنه گمراه ترپر خطا، پر معصیت، شرمنده و زار و نزار
یا رسول الله «وفایی» امت تست هر چه هستهم تو می دانی که شیطان دشمن تو است آشکار
در قیامت کی روا باشد، کجا غیرت بود؟دشمن خود شاد فرمایی و امت خوار و زار
وانگهی هستم سگی بر درگه اولاد توپیر «شمزین» غوث «طایف» خواجگان با وقار
ای گل گلزار «طه»، سرو بستان رسولای مه برج هدایت سید والا تبار
سر بیرون آر از کفن تا باز بینم روی توباز تا خوشخوان گل باشم لبالب چون هزار
یک زمان بنشین به چشم من که تا گویند بازخسروی بهر تفرج رفت بر دریا کنار
یک نگه کن تا شوم قربان و ماند در جهانپادشاهی را سگی بوده «وفایی» جان نثار
پیر درویشان بدی کو حلقه ی تسبیح و ذکرشاه شمزینان بدی کو آن شه و آن گیر و دار
این رخ زیبا چرا افتاده زین سان زیر خاکوین تن نازک چرا شد هم چنین بی اختیار
از چه در سنگی چنین تنها تو ای سنگم به دلتو مگر لعلی که در سنگی چنین افتاده زار؟
از چه در خاکی چنین بی کس تو ای خاکم به سرتو مگر گنجی که در خاکی چنین بی اعتبار
تا چه شد آن گفتگو و آن مهربانی های توای خوشا آن وقت و ساعت، ای خوشا آن روزگار
گرچه در معنی تصرف بیشتر داری ولیجان به جان ها شاد گردد، تن به تنها سازگار
تو شهی من بی نوایم آمدم بر درگهتمرحمت فرمای و دست از بینوای خود مدار