گنج

شمارهٔ ۲

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۱۲۳ بیت
ای هستی کاینات از کیدر جنب تو کائنات لاشئ
در راه تو موضع قدم نیستزانسوی تو کس نمیبرد پی
محوند در آفتاب ذاتتهم حکمت و هم ظلام و هم فی
یکره نگذشت دل بکویشتا بی‌سرو پا نگشت صد پی
وقت است که آن بهار شادیمارا برهاند از غم دی
شد وقت که هر دلی فسردهاز گرمی مهر او کند خوی
ای ساقی باقی که هستیهم ساغر و حریف و هم می
عالم همه در سماع و رقصنداز قول خوش تو بس دف و نی
عمریست که میرسد ندائیاز غیب بگوش جان پیاپی
کای مفلس بینوای ناچیزدر تست نهفته بیتو و وی
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست آدم
عالم که نمایش سرابستبر بحر محیط حق حبابست
آن نقش حباب بر سر آباز سر چو برفت بادش آبست
حرفی ز کتاب اوست عالمتا ظن نبری که او کتاب است
از صورت نقشهای امواجپیوسته محیط در حجابست
رخساره جانفزای جاناناز پرتو خویش در نقابست
پنهانی آفتاب دانماز فرط ظهور آفتاب است
ما مست و خراب چشم یاریمنی مستی ما از این شرابست
این بحر ز جنبشی که دارددر جوش و خروش و اضطراب است
دل بر سر اوست همچو کشتیپیوسته از آن در انقلاب است
مراست دل خراب آنهممستور درین دل خراب است
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست آدم
خورشید بر اوج آسمان شدذرّات جهان از او عیان شد
افکند ز نور خویش تابیبرجان و جهان و جهان و جان شد
سلطان ممالک دو عالمبا لشکر خویشتن روان شد
از شهر ولایت خود آمدآن شاه بدینجهان جهان شد
آندر یتیم و گوهر پاکسرمایه وصل بحر و کان شد
آنکس که بذات بی‌نشان بوداز روی صفات ما نشان شد
با آنکه یگانه است دائمدیدی که چنان یکان یکان شد
پیدا بوجود آن و این گشتظاهر بظهور این و آن گشت
ظاهر تر از این نمیتوان بودپیدا تر از این نمیتوان بود
پوشیده لباس جسم و جانرادر کسوت جسم و جان نهان شد
گنجی که طلسم اوست عالمذاتیکه صفات اوست آدم
گنجی است نهاده در دل دلدردیست فتاده در گل دل
حسنی است که گشته است ظاهردر شکل خوش و شمایل دل
آن مهر سپهر لایزالی استدر برج زوال و منزل دل
شد مملکت وجود معموراز عدل بلیک همائل دل
این کار قوی مبارک افتاداز بهر غلام مقبل دل
چون بحر حقیقت الحقایقپیوسته به بحر کامل دل
بحریست کنون دلم که هرگزکس می‌نرسد بساحل دل
چون بود ز‌نقش غیر خالیاین مظهر پاک قابل دل
زان نقش و نگار گشت پیدادر آینه مقابل دل
عمریست که گشته است مخفیدر سینه جان واصل دل
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست آدم
ای مهر تو مهر خاتم جانوی زندگی از تو دردم جان
بیتو نفسی نمیتوان زدای همدم جسم و همدم جان
برخانه جسم و خلوت دلمیمون ز تو بوده مقدم جان
دل شاد بروی تو چنان استکاو را نبود دمی غم جان
از بحر محیط تو نشنیدبر گلشن جسم شبنم جان
ای صورت معنی دو عالموی احمد روح و آدم جان
بگرفت ولایت سویداسلطان سواد اعظم جان
ناگه سفری فتاده مارااز عالم تن به عالم جان
پیدا شد ازین سپس جهانیبیرون ز جهان خرم جان
دیدیم در آن جهان بیچونعریان ز لباس معلم جان
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست آدم
برخیز و بیا بعالم جانبرهان نفسی دل از غم جان
ای همدم نفس بود عمرییک لحظه نبوده همدم جان
ای از دم سرد نفس مردهکی زنده شوی تو از دم جان
گنجی است نهاده بر جواهرمخفی بطلسم محکم جان
ره برده بگنج هرکه دانستاسرار و رموز مبهم جان
سلطان سرای هر دو عالمپوشیده لباس معلم جان
با لشکر خود سوی جهان شددر کسوت خوب آدم جان
سلطانی خویش کرده پیدادر عالم جسم و عالم جان
ای جان تو جان جان هر تنوی جسم تو اسم اعظمدجان
پیداست بنقش عیسی دلمخفی است بشکل آدم جان
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست آدم
ای سایه حضرت اللهیوی مایه ملک پادشاهی
در ملک تو کمترین غلامیاز ماه گرفته تا بماهی
تو پادشهی جهان سپاهتبا آنکه تو فارغ از سپاهی
جاهیکه تراست کس نداردبا آنکه نه مفتخر بجاهی
شد صدر جهان ترا مسلمزانرو که سرای پیشگاهی
بر وحدت آفتاب ذاتتهر ذرّه همیدهد گواهی
بر ذات تو مطلع نگردیددر هر دو جهان کسی کما هی
عالم بتو روشن است چون توبر چرخ جلال مهر و ماهی
ای مردم چشم هردو عالموی نور سفیدی و سیاهی
در ظاهر و باطنت نهان استگنجیکه دراوست هرچه خواهی
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست آدم
ای زبده مجمل و مفصلوی در تو مفصلات مجمل
با مهر تو کائنات ذرّهبا بحر تو کائنات منهل
در عین تو آخری و ظاهردر علم تو باطنی و اول
آیات جمال دلرباییدر شان تو گشته است منزل
تو آینه جهان نماییدر تست همه جهان ممثل
از طالع سعد اختر توتقویم زمانه شد مجدل
جز صورت و معنیت نیایددر دیده هرکه نیست احول
بر ظاهر و باطن دو عالماز جانب حق توئی موکل
ای حل زتو مشکلات عالموی مشکل جملگان برت حل
در ذات و صفات تست مخفیوانگاه بشکل تو مشکل
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست عالم
ای گشته بجسم و جان مقیدبرخیزد و زهردو شود مجرّد
وی مانده ز جنت حقایقدور از پی جنت مخلد
در دوزخی و بهشت خواهیماندن ز برای شهوت خود
این جهان کهن نه لایق تستدرباز و بدو مشو مقید
تا از بر دوست هر زمانیجانی دگرت رسد مجدد
در فاتحه کی رسد کسی کاونگذشته بعمر خود ز ابجد
بی رسم شو از برای ذاتیکاو هست بری زرسم و ز حدّ
آن ذات که نور او بسیط استوان نور که ظل اوست ممتد
ای قاصد مقصد حقیقیگر زانکه تراست عزم مقصد
تائید طلب کن اندر این راهزانکس که بحق شود موید
هرگز نرسی بدان‌حقیقتالّا به شریعت محمّد
آن شرع که او بتو نمایددر ذات و صفات پاک احمد
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست عالم
ای چشم و چراغ و قره العینوی زبده و مقتدای کونین
هم ذات و صفات را تو مظهرهم غیر بتو عیان و هم عین
یک نقطه میان عین و غین استآنست میان هردو مابین
تو نقطه عین محو گردانتا غین همان زمان شود عین
هر چند که نیست غیر نقطهدر کسوت عین و صورت عین
آنجا که مقر ذات نقطه استنی کیف بدیده است نی عین
بر عین وجود نقطه آمداشکال وجود حرفها غین
ز اشکال میان نقطه و حرفصد بودن پدید گشت و صد عین
آن غین ز پیش عین بردارپس بیشک و بیحجاب و بی رین
بگشای دو چشم تا ببینیچون صاحب سرّ قاب قوسین
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست آدم
ای یار کهن حکایت نواز مغربی ضعیف بشنو
خورشید چو گشت طالع انداختبر ظلمت کاینات پرتو
آن سایه که نام اوست عالمخورشید وجود راست پیرو
زانرو که نور گفت با اوتو در پی من همیشه میدو
دور از پی من مباش یکدمهر جا که روم تو نیز میرو
وز صورت من مباش غافلزان سان که منم تو هم چنان شو
چون نیست مرا دمی غنودنای سایه من تو نیز مغنو
من خسرو و کیقباد ملکمتو سایه کیقباد و خسرو
از خرمن نور هستی منآید اگرت بچنگ یک جو
بینی ز فروغ و تابش اوبرتر ز جهان کهنه و نو
گنجی که طلسم اوست عالمذاتی که صفات اوست آدم