گنج

شمارهٔ ۱

آفتاب وجود کرد اشراقنور او سربسر گرفت آفاق
سر فرو کرد پرتو خورشیددر تنزل ز هر دریچه و طاق
مطلق آمد به جانب تقییدگشت تقیید عازم اطلاق
هرکه بد جفت ظلمت عدمیکرد نورش ز جفت ظلمت طلاق
مدتی رزق بر دوام رسیدتا عدم را وجود شد رزاق
کاروان وجود گشت روانجانب چین و هند و روم و عراق
مجتمع گشت با وجود عدماجتماعی قرین بوس و عناق
چه عروسی است آنکه هستی حقباشد او را که نکاح صداق
هرکه او شد زین نکاح آگهدو جهان شد مطلع بدین میثاق
می هستی بکام عالم ریختساقی جانفزای سیمین ساق
چون می هستیش بکام رسیدتلخی نیستیش شد ز مذاق
جامه ظلمت و عدم بدریدمست بیرون دوید سینه بطاق
درد او را شراب شد درمانزهر اورا مدام شد تریاق
آمد ایام قرب و عهد وصالرفت هنگام بعد و هجر و فراق
چونکه صحرا فروق مهر گرفترو بصحرا ز خانقاه و رواق
نیست ایام خلوت و عزلتنیست هنگام انزوا و وثاق
پای بر مرکب عزیمت آرزانکه عزم درست تست براق
بگذر ز کرسی و ز عرش مجیدالتفاتی مکن بسبع طباق
روی آور به عالم توحیدور گذر زین جهان شرک و نفاق
تا رهی زین جهان جور و جفابه سرای پر از وفا و وفاق
اسم خود محو کن از این طوماررسی خود برتراش ازین اوراق
وصف او را مدان بخویش مضافلغت او را مکن بخود الحاق
هستب او را بود باستقلالنیستی مر ترا باستحقاق
زانکه اندر جهان حکمت و علمنام هستی کنند بر او اطلاق
رو ز اخلاق خویش فانی شوتا که حق مر ترا شود اخلاق
دیده وام کن ز خالق خلقتا ببینی به دیده اخلاق
که جز او نیست در سرای وجودبه حقیقت کسی دگر موجود
عشق پیش از جهان کن فیکوندر سرابی منزّه از چه و چون
بود آزاد از حدوث و قدمبود مستغنی از ظهور و بطون
با نهاد از حریم خلوت خودبهر اظهار حسن خود بیرون
جلوه کرد بر مظاهر کونتا برون را بداد رنگ درون
داد بر چشم خویشتن جلوهحسن خود در لباس گوناگون
روی خود دید در هزاران رویچون نظر کرد چشم او ز عیون
گاه وامق شد و گهی عذراگاه لیلی شد و گهی مجنون
صفت آن یکی ظهور و بروزصفت آن دگر خفا و کمون
نام او گشت عاشق و معشوقچونکه شد برجمال خود مفتون
وصف آن شده غنی و قوینام آنیکی شده فقیر و زبون
در هر آیینه روی خود را دیدشاهد شنگ و دلبر موزون
رنگهای عجیب تعبیه کردعشق نیرنگ ساز بوقلمون
وصف معشوق را بعاشق دادتا فرحناک شد دل محزون
نقطه را کرد در الف ترکیبداد پیوند کاف را با نون
چرخ را شوق دز بروج آوردنام او گشت زین سبب گردون
ساخت معجونی از وجود عدمدو جهان ممتزخ از آن معجون
جامع عز و ذل و فقر و غناشامل علم و جهل و عقل و جنون
بر جهان و جهانیان باشیددر خزائن هرآنچه بد محزون
بدر انداخت موج قلزم عشقهرچه در قعر بحر بد مکنون
گشت موجود هرچه بد معدومگشت دریا هرآنچه بد هامون
مدتی بود عقل دون همتمانده دور از رخش بهمت دون
حسن دلدار چون تجلی کردهوش او گمشد و جنون افزون
چشم سرمست ساقی باقیبه‌هزاران فریب و مکر و فسون
قدحی پر شراب و افیون کردعقل را داد با شراب افیون
بند بگشاد و پرده‌ها بدریدشد سراسیمه والجنون فنون
مدد عشق چون پیاپی شددر ربودش ز رویت مادون
عین توحید دوست گشت عیانتا بعین عیان بدید عیون
که جز او نیست در سرای وجودبحقیقت کسی دیگر موجود
محرمی کو تا بگوید رازکه حقیقت چگونه گشت مجاز
پیشتر از ظهور پرده کونعشق در پرده بوده پرده نواز
راز خود را برای خود میگفتخویشتن می‌شنید از خود راز
مستمع کس نبود تا شنودزانکه او داشت قصبهای دراز
همدم خویش بود و مونس خودچون مر او را نبود کس دمساز
کی شود صادر او کسی نبودسخن خوب از سخن پرداز
مرغ خود را بود آشیانه خودشاه خود بود و شاه را شهباز
داشت اندر فضای خود طیرانبودش اندر هوای خود پرواز
گل صد برگ حسن دوست نداشتعندلیبی که تا نوازد ساز
طاق ابروش سجده میطلبیدقامتش بود مستحق نماز
بوسه میخاست تا دهد لب اوغمزه اش خاست دلبر طناز
حسن معشوق عاشقی می‌جستبیدلی خاست دلبر طناز
زانرا در ....اوست جانرا عززانکه در سوز اوست جانرا ساز
بگدائیست پادشه پیدابنسیب است سربلند فراز
گرنه حاجی شوق او باشدکس نگوید که هیچ هست حجاز
نار او را نیاز می‌بایستناگزیر است ناز راز نیاز
گرنه محمود عشق او باشدکه شناسد که بوده است ایاز
حسن او گفت دیده خود رایکنظر در جمال او انداز
جز که با سمع خویش راز مگویجز که با حسن خویش عشق بساز
ای زتو برگ و ساز ما پیدابیتو ما را نه برگ هست و نه ساز
چون نظر بر جمال خویش انداختکرد بر حسن خویش عشق آغاز
زان نظر عشق و عاشق و معشوقگشت هریک زغیر خود ممتاز
زان نظر گشت کاینات پدیدزان نظر ماند چرخ در تک و تاز
گشت یک حرف صد هزار کتابداد یکصوت صد هزار آواز
عشق خود بود ناظر و منظورکردم اقصه قصه را ایجاز
ور ز من باورت نمی‌آیدچشم بگشا تا ببینی باز
که جز او نیست در سرای وجودبحقیقت کسی دگر موجود
پیش از آن کز جهان نبود نشانعشق در نفس خویش بود نهان
بود در شین او جمیع شیونبود در عین او همه عیان
قاف او بود مسکن عنقابود عنقا بقاف او پنهان
کان او بود مندرج در ذاتشان او بود مندمج در کان
شان کان چون قدم نهاد برونگشت اسرار کان پدید از شان
کرد سلطان عزیمت صحراشد روانه سپاه با سلطان
وحش و طیر و پری و دیو و بشربا سلیمان شدند جمله روان
همه عالم سپاه او بگرفتپر شد از لشکرش زمین و زمان
دمبدم کاروان روان میشدسوی شهر وجود از امکان
از راه عدد پادشاه قدیمکرد معمور خطه حدثان
بود با مستیش رفیق ایجادبود با حسن او قرین احسان
کرد از لازمان زمان پیداکرد از لامکان بدید امکان
سوی عالم چو تاختن آوردعالم جسم گشت و عالم جان
چون بمیدان کاینات رسیدگوی وحدت فکند در میدان
گرد میدان کاینات بگشتکرد در عرصه جهان جولان
نام او شد جواهر و اعراضلقب او عنایت ارکان
کثرت خویش گشت و وحدت خودشد ملبس بوین لباس و بدان
ماه فی‌الشبه ز اجر الاحمالحاز فی‌الند سابق الاعیان
عاقل و عقل گشت و هم معقولشد مقید به علت و برهان
نظری سوی عالم جان کردعکس رخسار خویش دید در آن
گشت بر عکس روی خود والهماند در نقش روی خود حیران
نام او گشت عاشق و معشوقچونکه شد بر جمال خود نگران
کرد مافوق حسن خویش نثارهر جواهر که بودش اندر کان
شد ز رخسار قامتش پیداگل هر باغ و سرو هر بستان
خلعت کاینات در پوشیدکرد در خود نظر بچشم عیان
تا شنید از ره هزاران گوشراز خود را ز صد هزار دهان
راز خود را بسمع او میگفتهر زمانی بصد هزار زبان
چونکه خود را بخود تمام نمودنام خود کرد بعد از آن انسان
گر نشد زین بیان ترا روشندر برون ماندت یقین و گمان
جام گیتی نمای را بطلبتا ببینی در او بعین عیان
که جز او نیست در سرای وجودبحقیقت کسی دگر موجود
عشق بی‌کثرت حدوث و قدمنظری کرد در وجود عدم
هردو را دید منقطع ز اغیارهر دو را دید متحد با هم
هریکی زان دگر نه پیش و نه پسهریکی زاندگر نه بیش و نه کم
گشت هریک در آن‌دگر مدرجبود هریک در آن دگر مدغم
هر دو با یکدیگر شده مربوطهر دو با یکدیگر شده محکم
عشق آمد میان هر دو نشستتا که گردید هر دو را مجرم
برزخی گشت جامع و فاضلهمچو خطی میان نور و ظلم
شد یکی فاضل و یکی قابلشد یکی ظاهر و یکی مبهم
کرد ظاهر وجوبرا امکانکرد پیدا حدوث را ز قدم
بود امکان ز هستی آبستنبجهان داشت باردار شکم
گشت زاینده عالم از امکانبدمی همچو عیسی از مریم
نیست تنها جهان شبیه پدرنسبتی دارد او بمادر هم
بلکه از عشق شد جهان آزادبلکه عشق است سر‌بسر عالم
چون شه عشق عزم صحرا کردچتر برداشت برکشید عَلَم
تاج بر سر نهاد و بست کمردربر افکند خلعت معلم
کرد آهنگ جلوه از خلوتسوی صحرا شد از حریم حرم
چون روانه شد از پی جولانگشت با او روانه خیل و حشم
بقدم زنده کرد عالم راچون ز‌خلوت برون نهاد قدم
شد جهان از جمال او زیباگشت عالم ز‌حسن او خرّم
یافت خود را بکسوت حوادید خود را بصورت آدم
قدرتش بود بر جهان میمونچو جهان شد بدید از آنقدم
دارد انگشت دست دولت عشقشد سلیمان نهفته در خاتم
ذرّه زو و صد هزاران مهرقطره زو و صد هزاران نم
آدم از مهر اوست یکذرّهعالم از بحر اوست یک شبنم
رام فرمان او دوصد کسریمست جام مدام او صد جم
بود عالم ز نیستی غمناکعشق او را خلاص داد از غم
بکرم دست بر جهان بگشودبلکه چون او ندید جان کرم
که شنیده است در جهان هرگزمتعمی را که نفس اوست نعم
یا که دیده است باعثی در کونکه بود مرسل رسول امم
چون یکی باشد از ره تحقیقحاجی و راه و کعبه و زمزم
قلم او براست کرد روانگرچه خود بود راست همچو قلم
نام خود را نوشت بر کف خودچونکه بر لوح برکشید رقم
کردم القصه قصه را کوتاهلب ببستم فرو کشیدم دم
بعد ازین گر زمن سخن شنویمشو از من ازین سخن درهم
که نه من بلکه هر زمان ازمنعشق میگوید این سخن را هم
میرسد این صدا بگوشاز پس پرده نهان هر دم
که جز او نیست در سرای وجودبحقیقت کسی دگر موجود
آنچنانم ز جام عشق خرابکه ندانم شراب را از سراب
مدتی شد که فارغ امده اماز امید و نعیم و بیم و عقاب
نه منعم شناسم و نه نعیمنه معذب شناسم نه عذاب
هست یکرنگ نیک و بد پیشمهست یکسان برم خطا و صواب
چه خبر سایه را ز ظلمت و نورچه اثر نیست راز آتش و آب
آنکه حیران و مست و مدهوش استچه خبر دارد از ثواب و عقاب
نیست هرگز نمیشود محجوبنیست را نیست هیچ خوف حجاب
بیخبر را کسی نجست خبربیخبر را کسی نکرد عتاب
ادب از عقل و عاقلان طلبندکس ز‌دیوانگان نجست آداب
من که از رفع و نصب بیخبرمکس ز من چون طلب کند اعراب
مت که در پیچ و تاب زلف ویمنشود هیچ کس زمت در تاب
عشق را عقل چو بدید بگفتجان وقت الرحیل یا احباب
مثل من تاب از کجا دارد والوداع الوداع یا اصحاب
تیغ در دست ترک سرمست استحذروا منه یا الوالاباب
بستاند ز دست عقل عنانعشق چون پا درآورد بر رکاب
عشق را عقل چون برد در دامبکند پشه شکار عقاب
پای صرصر نداشت هیچ بعوضصید عنقا نکرد هیچ زباب
عشق چون سایبان بصحرا زداز ازل تا ابد کشید طناب
عشق را عقل مادراست و پدرعقل را عشق مرجع است و مآب
لوح بر دست عقل، عشق نهادعشق فرمود تا بنشت کتاب
عقل از عشق شد امام مبینعقل ازو شد مقدم اصحاب
بگذز از عقل زانکه عشقخود امام است و مسجد و محراب
در عدد نیست جز یکی محسوبگر هزاران درآوری بحساب
دائماگرد خویش گردان استاز سر شوق عشق چون دولاب
هست از شوق خویشتن گردانهست از مهر خویشتن در تاب
گاه ظاهر شود گهی باطنمیدود گرد خویشتن بشتاب
بر سر بحر بینهایت عشقدو جهانست برمثال طناب
خیمه آب چون رود بر بادچه بود بعد از آن تو خود دریاب
اول و آخر جهان عشق استبلکه جز او نمایش است و سراب
نسبت عشق چونکه غالب شدمضمحل گشت اندرو انتساب
محو گردید عاشق و معشوقعشق از رخ چو برفکند نقاب
غیر سلطان عشق هیچ کسلمن الملک را نداد جواب
مدتی شد که میرسد از غیبلحظه لحظه بگوش هوش خطاب
که جز او نیست در سرای وجودبحقیقت کسی دگر موجود
ای بخورشید رخ عالم گیرکرده هر ذرّه را چو بدر منیر
جز در آینه دل انسانروی خود را ندیده مثل و نظیر
نفس خود را نگاشته بردلشسته نقش جهان زلوح و ضمیر
کرده بر لوح عالم ترکیبصورتی برمثال خود تصویر
هم بخود نفخ روح او کردههم بخود کرده طینتش تخمیر
نام او کرده آدم و حوادر جهان عبارت و تعبیر
کشته مجموعه همه عالمگشته آنموزج جهان کبیر
نسخه حق زراح روح شدهزان عالم زراه و جسم صغیر
او کتابست و عالمش آیاتاوست آیات و عالمش تفسیر
اوست خورشید کاینات شعاعاوست دریا و کاینات غدیر
در زوایای قلب متشعشهمه عالم چو ذرّه است حقیر
کی در او اتساع غیر بوددل که سلطان عشق راست اسیر
در درونی که نیست عین و اثرغیر دلدار خویش هیچ مگیر
زانکه با او جزا و محال بودزین سبب شد سریر عین امیر
گر نکردی تو فهم این اسرارور نشد روشنت ازین تقریر
باز تو نیست باز این پروازمرغ تو نیست مرغ این انجیر
پس فطیر تو خام سوخته استپس خمیر تو مانده است فطیر
خیز و مردانه مایه به کف آرتا بدو گردد این فطیر خمیر
ورنه دست از طلب مکن کوتاهبطلب مرشدی حکیم و خبیر
تا که ترکیب تو کند تحلیلتا کند روغنت چراغ منیر
بحق و محقی چنانکه باید کردبکند با تو استاد بصیر
تا که آبا و امهات بهممترکب شوند بی تقصیر
ز اتحادی که گرددت حاصلچه پذیرد زوال ظل پذیر
پس زتو نقاب شود اعیانچونکه هستی به نقش خویش اکسیر
پس بدانی که ذرّه ارواحچون در اجساد میکند تاثیر
بشناسی که چون یکی گرددآنکه پیوسته بوده است کثیر
از چه رو عشق و عاشق و معشوقمتحد می شوند بی تقصیر
چه عزیز و ذلیل هر دو یکیستیا غنی از چه روست عین فقیر
پس سزد مرترا اگر گوییبزبان فصیح بی تفسیر
که جز اونیست در سرای وجودبحقیقت کسی دگر موجود
عشق در چندین حجاب و ظلمت و نورب‌رخ اویخت شد بدان مستور
تا که عاشق به جد و جهد تمامکند از روی عشق یکیک دور
پس بتدریج .......او گیردیابد از هرچه غیر اوست نفور
چون به نیروی وقت و قوت عشقیابد از پرده های عشق عبور
بعد از آتش جمال بنمایدوحدت عشق بی‌نیاز غیور
بستاند ز دست اغیارشکندش قرب عشق از همه دور
برهاند ز جور معشوقشوصل عشقش ازو کند مهجور
خرقه نیستیش در پوشدچو کند از لباس هستی عبور
غرض از نام عاشق و معشوقبل مراد از حجاب ظلمت و نور
نیست الا خفا غیبت و کوننیست الا بر ز عین و ظهور
زانکه عشق وحید و بی همتبیشتر از جهان زو ره غرور
بود مستور در جهان قدیمبود مسرور در سرای سرور
خود بخود بود طالب و مطلوبخود بخود بود ناظر و منظور
بود در نور او همه انواربود در بحر او جمیع بحور
حکم او را نبود کس محکومامر او را نبود کس مامور
لیک میخاست علم او معلومباز میجست قدرتش مقهور
نعمتش بود طالب شاکرتا که منعم شود بدان مشکور
نظری کرد در جهان خرایشد جهان خراب از او معمور
بدمی زنده کرد عالم رانفخه عشق همچو صاحب صور
همه را نفخ عشق حاضر کردبزمین ظهور و ارض نشور
خوش برانگیخت صور نفخه عشقکلمات دو کون را از قبور
گشت داود عشق نغمه سرایخواند در گوش کائنات زبور
شد سلیمان بسوی شهر سبابرد با خویشتن وحوش و طیور
سوی ظلمت شتافت خضر روانکرد موشی جان عزیمت طور
شاه قیصر بسوی روم آمدجانب چین روانه شد فغفور
همه عالم سپاه عشق گرفتشد جان زان سپاه پرشر و شور
گاه سلطان شد و گهی بندهگاه استاد شد و گهی مزدور
گاه عارف شد و گهی معروفگاه ذاکر شد و گهی مذکور
چونکه خود را برنگ عالم دیدمستترد در تنوعات ستور
پردها برافکند از رخ خویشتا که شد در همه جهان مشهور
که جز ا نیست در سرای وجودبحقیقت کسی دگر موجود
بر سر کوی عشق بازاریستاندر او هرکسی پی کاریست
هست در وی متاع گوناگونهر متاعیش را خریداریست
بر سر چارسوی بازارشمتمکن نشسته عطاریست
شربت نوش آن روان بخش استلب شیرین او شکر باریست
هر طرف ز آرزوی چشم خوششنگران او فتاده بیماریست
از شفا خانه لب ساقیشهرکسی را امید بیماریست
گشت از چشم مست او سرمستدر جهان هرکجا که هشیاریست
از لبش وام کرده باده نابدر جهان هر کجا که خماریست
گشته از قامت رخش پیداهرکجا سر و باغ و گلزاریست
از پی گلستان روی وی استهر کسی را که در قدم خاریست
زیر هر زلف او چینی استزیر هر تار موش تاتاریست
قامت چابکش چو چالاکی استخال زنگی او چو عیاریست
کرد بر گرد نقطه جانشدل سرگشته همچو پرگاریست
غمزه جادوش چو غمازیستطره هندوش چو طراریست
هست شاگرد چشم خونخوارشهر کجا در زمانه خونخواریست
همه از مکر او پدید آمدهرکجا نام مکر و مکاریست
غم بگردش کجا تواند گشتهمچو او هر کجا غمخواریست
روی او بهر طرف روئیستهر طرف سوی روش نظاریست
میکند بر وجود او اقرارهستی هرکرا که انکاریست
هرچه تو دیده و میبینیبمثل دانه ز خرواریست
گرچه منکر همی کند انکارنقش انکار منکر اقراریست
یا ز انبار علم او مشتی استچونکه مشتی نمونه خرواریست
یار دیوان اوست یکدفتریا ز دفتر نوشته طوماریست
سوی او میرود چو دود در اوهر کرا جنبشی و رفتاریست
از پی کسش زلف او بسته استدر میان هرکرا که زناریست
رو بمحراب ابرویش دارددر جهان هر کجا دینداریست
بحقیقت ورا پرستیده استهرکجا در جهان پرستاریست
یک سخنگوی صد هزار زباناز پس هر دهان بگفتاریست
دو جهان از جمال او عکسی استعالم از روی او نموداریست
گشته پیدا ز تاب رخسارشهر کجا آفتاب رخساریست
نیست جز او کسی دگر موجودغیر او هرچه هست پنداریست
این همه کار و بار و گفت و شنودجز یکی نیست گرچه بسیاریست
چشم بگشای تا عیان بینیگر ترا دیده و دیداریست
که جز او نیست در سرای وجودبحقیقت کسی دگر موجود
ای تو مخفی شده ز پیدائیوی نهان گشته از هویدائی
هیچ سوئی نه ای و هر سوئیهیچ جائی نه ای و هر‌جایی
تا بصحرا شدی تماشا راگشته ام از پی تو صحرائی
هست امروز حسن بی‌مثلتدر خور دیده تماشائی
از پیت در بدر همی گردمشده ام از پی تو هر جائی
از چه ساکن نمیشود دل منچو که تو ساکن سویدائی
تو نشسته درون خانه دلمن ز سودات گشته ام سودائی
چون ز‌چشمم همی پنهانچونکه از چشم من تو بینائی
غیر تو نیست کس ترا جویابحقیقت ترا تو جویائی
با تو یکدم نمیتوانم بودبیتوام نیست هم شکیبائی
تاب دیدار تو ندارد کسگرچه برقع ز روی بگشایی
من ندانم ترا دگر دانمبخود از من توئی که دانایی
کس نداند درون دریا رامگر آنکس که هست دریائی
از تو یابد مذاق شیرینینه ز حلوی و نه حلوائی
بی لبت خود کجا تواند کردلب شیرین لبان شکر خائی
از خطت یافت باغ سرسبزیوز قدت یافت سرو بالائی
هست بر روی تو جهان خالیکه رخت را از اوست زیبائی
یا بگرد عذرا تو خطی استیافته زو عذرا رعنایی
من چنانم ترا که مییابمتو چنانی مرا که میبائی
نیستم غیر آنچه فرمودینکنم غیر آنچه فرمائی
هرچه در من دمی هما نشنویکه منم چون نئی تو چون مائی
کم و افزون شوم زتو نه زخودتو اگر کم کنی ورا فزائی
نه بدی دارم نه نیکی همنه خودی دارم و نه خود رایی
من که باشم که تا ترا شایمتوئی آنکس که خویش را شائی
زانکس که نیستی که زان خودیهیچکس رانه که خود رائی
غیر تو نیست هیچکس موجودزان سبب بی‌شریک و همتایی
دو جهان همچو جسم و تو جانیدو جهان اسم و تو مسمائی
غیر و عینی و وحدت و کثرتهم تو مجموع و هم تو تنهایی
چون ترا از تو مانند اشیاچون تو هستی جمله اشیائی
صفت و اسم غیر تو چون نیستچون تو عین صفات و اسمائی
هرزمان کسوت دگر پوشیبلباس دگر برون آیی
که به بالای خویش راست کنیکسوت آدمی و حوائی
هر نفس قد و قامت خود رابلباس دگر بیارائی
گاه لیلی و گاه مجنونیگاه یوسف و گه زلیخایی
چون یکجا دلم شود ساکنیار من نیست چونکه یکجائی
باید از کائنات یکتا شداز پی وصل یار یکتائی
مغربی کی رسی به مغرب خودتا ز مشرق چو ماه برنائی
از تو داد است بیتو و اوئیاز من و ماست بی‌من و مایی
جهد کن تا شوی بدو بیناچونکه یابی بدوست بینائی
پس بدانی یقین و بشناسیپس به‌بینی عیان و بنمائی
که جز او نیست در سرای وجودبحقیقت کسی دگر موجود