گنج

شمارهٔ ۵

۹ بیت
گنجهای بی نهایت یافتم در کنج جانکنج جان را بین که چون شد کان گنج بیکران
جان من از عالم نام و نشان آمد برونبی نشان شد تا در آمد در جهان بی نشان
تا که آمد در خراب آباد دل گنجی پدیدتا خراب آباد دل شد سر به سر معمور از آن
هر زمان آید به شهرستان دل از راه حقبا متاع بی نهایت صد هزاران کاروان
چونکه شهرستان دل معمور شد در هر نفسکاروانها گردد از حق سوی شهرستان روان
دل نبرده هیچ رنجی بر سر گنجی رسیدآمدش ناگه به دست از غیب گنجی بیکران
در شب تاریک تن روزی پدید آمد ز دلآفتابی ز آسمان جان برآمد ناگهان
آفتابی بر زمین دل فرود آمد ز چرختا زمین را بگذرانید از هزاران آسمان
تا تجلی کرد مهر مشرقی بر مغربیمغربی را جمله ذرات عالم شد عیان