شمارهٔ ۲ - قطعهٔ منقول در تاریخ بیهقی
کاروانی همی از ری به سوی دسکره شدآب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد
گله دزدان از دور بدیدند چو آنهر یکی زیشان گفتی که یکی قسوره شد
آنچه دزدان را رای آمد بردند و شدندبد کسی نیز که با دزد همی یکسره شد
رهروی بود در آن راه درم یافت بسیچون توانگر شد گفتی سخنش نادره شد
هرچه پرسیدند او را همه این بود جواب:کاروانی زده شد کار گروهی سره شد