گنج

شمارهٔ ۱ - قصیده

۵۹ بیت
چو برکندم دل از دیدار دلبرنهادم مُهر خرسندی به‌ دل بر
تو گویی داغ سوزان برنهادمبه‌دل کز دل به دیده درزد آذر
شرر دیدم که بر رویم همی‌ جَستز مژگان همچو سوزان سونش‌ِ زر
مرا دید آن نگارین چشم‌ گریانجگر بریان، پر از خون عارض و بر
به چشم اندر شرار آتش عشقبه چنگ اندر عنان خنگ ره‌بر
مرا گفت آن دلارام (ای) بی‌آرامهمیشه تازیان بی‌خواب و بی‌خَور
ز جابلسا به جابلقا رسیدیهمان از باختر رفتی به خاور
سکندر نیستی لیکن دوبارهبگشتی در جهان همچون سکندر
ندانم تا ترا چند آزمایمچه مایه بینم از کار تو کیفر
مرا در آتش سوزان چه سوزی‌؟چه داری عیش من بر من مکدر‌؟
فرود آ زود زین زین و بیارامفرو نه یکسر و برگیر ساغر
فغان زین باد‌پای کوه‌دیدارفغان زین رهنورد هجر گستر
همانا از فراق است آفریدهکه دارد دور ما را یک ز دیگر
خرد زین سو کشید و عشق زان سوفرو ماندم من اندر کار مضطر
به دلبر گفتم ای از جان شیرینمرا بایِسته‌تر وز عمر خوشتر
سفر بسیار کردم راست گفتیسفرهایی همه بی سود و بی ضر
بدانم سرزنش کردی روا بودگذشته‌ست‌، از گذشته یاد ماور
مخور غم می‌روم درویش زینجاولیکن زود باز آیم توانگر
برفت از پیشم و پیش من آوردبیابان‌بَر ره‌انجامی مُشَمّر
رهی دور و شبی تاریک و تیرههوا چون قیر و زو هامون مُقیّر
هوا اندوده رخساره به‌ دودهسپهر آراسته چهره به گوهر
گمان بردی که باد اندر پراکندبه روی سبز دریا برگ عبهر
خم شَوله چو خم زلف جانانمُغرّق گشته اندر لؤلؤ تر
مُکلّل گوهر اندر تاج اکلیلبه تارک برنهاده غفر مغفر
مجره چون به دریا راه موسیکه اندر قعر او بگذشت لشکر
بنات‌النعش چون طبطاب سیمیننهاده دسته زیر و پهنه از بر
همی‌ گفتی که طبطاب فلک راچه گویی کوی شاید بودن ایدر
زمانی بود مه برزد سر از کوهبه رنگ روی مهجوران مزعفر
چو زر اندود کرده گوی سیمینشد از انوار او گیتی منور
مرا چشم اندر ایشان خیره ماندهروان مدهوش و مغز و دل مفکر
به ریگ اندر همی‌ شد باره زانسانکه در غرقاب مرد آشنا‌ور
برون رفتم ز ریگ و شکر کردمبه سجده پیش یزدان‌ِ گَروگَر
دمنده اژدهایی پیشم آمدخروشان و بی‌آرام و زمین‌ در
شکم‌ مالان به هامون بر همی‌ رفتشده هامون به زیر او مقعر
گرفته دامن خاور به‌ دنبالنهاده بر کرانِ باختر سر
به باران بهاری بوده فربهز گرمای حزیران گشته لاغر
ازو زاده‌ست هرچ اندر جهان استز هرچ اندر جهان است او جوان‌تر
شکوه آمد مرا و جای آن بودکه حالی او دخانی بود منکر
مدیح شاه برخواندم به جیحونبرآمد بانگ از او الله اکبر
تواضع کرد بسیار و مرا گفتز من مشکوه و بی‌آزار بگذر
که من شاگرد کف‌راد آنمکه تو مدحش همی‌ برخوانی از بر
به فر‌ّ شاه ازو بیرون گذشتمیکی موی از تن من ناشده تر
وز آنجا تا بدین درگاه گفتیگشاده‌ستند مر فردوس را در
همه بالا پر از دیبای رومیهمه پستی پر از کالای شُشتر
کجا سبزه است بر فرقش مقعدکجا شاخ است بر شاخش مشجر
یکی چون صورت مانی منقّشیکی چون نامهٔ‌ آزر مصور
تو گفتی هیکل زردشت گشته استز بس لاله همه صحرا سراسر
گمان بردی که هر ساعت برآیدفروزان آتش از دریای اخضر
بدین حضرت بدانگونه رسیدمکه زی فرزند یعقوب پیمبر
همان کاین منظر عالی بدیدمرها کردم سوی جانان کبوتر
کبوتر سوی جانان کرد پروازبشارت‌نامه زیر پرش اندر
به نامه درنبشته کای دلارامرسیدم دل به کام و کان به گوهر
به درگاهی رسیدم کز بر اونیارد درگذشتن خط محور
سرایی بُد سعادت پیشکارشزمانه چاکر و دولت کدیور
به صدر اندر نشسته پادشاهیظفر یاری به کنیت بوالمظفر
به تاجش برنبشته عهد آدمبه تیغش درسرشته هول محشر
زن ار از هیبت او بار گیردچه خواهد زاد‌؟ تمساح و غضنفر
جهان‌را خور کند روشن ولیکنز رای اوست دایم روشنی خَور
ز بار منت او گشت گوییبدین کردار پشت چرخ چنبر