گنج

بخش ۳ - آغاز داستان برزو

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۴ بیت
چنین خواندم از نامه باستانکه بنوشته بودند از راستان
که چون گشت سهراب از شیر سیربه مردی کمر بست گرد دلیر
ز هم زادگان سر به پروین کشیدچنو چشم مردم به مردی ندید
به ده سالگی ساز میدان گرفتکمان و کمند دلیران گرفت
چو شد بر دو هفته ورا سال راستز چرخ برین سرش بگذشت خواست
به جز اسب هرگز نکرد آرزویچنین بود کام یل نیک خوی
فسیله به شنگان زمین داشتیگله اندر آن جای بگذاشتی
یکی روز نزد فسیله رسیدحصاری بدان کوه و آن دشت دید
کشیده بر افراز کوهی بزرگکزو خیره گشتی دو چشم سترگ
یکی مرغزاری به گرد حصارهمیشه بدی سبز آن جویبار
خوشش آمد آنجای آمد فرودهمی داد نیکی دهش را درود
به چوپان بفرمود کاسبان بیاریکایک گذر کن در این مرغزار
در این بود سهراب کز روی دشتیکی ماه پیکر بدو برگذشت
به رخساره ماه و به بالا چو سرورخانش به سرخی به سان تذرو
یکی مقنع سرخ در پاکشانچو طاوس رنگین بدو در نشان
ابر پشت بنهاده یک سبویخرامان همی رفت نزدیک جوی
چو سهراب او را بدیدش زدورهم اندر زمان شد به دل ناصبور
به یک چشم کز دور او را بدیددلش مهر و پیوند او برگزید
بجنبیدش آن گوهر پهلوانبر آن سروبن دلبر مهربان
بفرمورد کآرید او را برمبدان تا یکی روی او بنگرم
برفتند پس چاکران نزد اویببردند او را بر مهرجوی
چو سهراب شیراوزن او را بدیدبه دل مهر او در زمان برگزید
بدو گفت ای ماه نام تو چیستکه نامت کدام و نژادت زکیست
همانا که خواری تو بر چشم شویکه بر دوش گیری ازین سان سبوی
ورا چون دهد دل که آیی برونچو تابنده ماه و (چو) سیمین ستون
به دیان که گر تو بدی آن منفدای تو بودی تن و جان من
چو آن خوب رخ این ازو بشنویدبه چشم و کرشمه بدو بنگرید
زنان را چنین است آیین و خویتو زایشان ره پارسایی مجوی
بدو مهربان شد به دل در زمانبدو گفت کای نامور پهلوان
مرا نام: شهرو، پدر: شیرگیرهمه سال نخجیر گیرد به تیر
از آنگه که گشتم ز مادر جدابه رنجم من از دیو ناپارسا
پدر پروریده ست و گردون مراچنین کرد تقدیر فرمانروا
کنون چند روزست تا رفته استگذرگاه نخجیر بگرفته است
چو بشنید سهراب بر پای خاستدلش با هوا گشت درکام راست
ز بیگانه خیمه بپرداختندبه بازی دو بازو برافراختند
سرانجام سهراب شد چیره دستبدان ماه رخسار چون پیل مست
برون کرد شمشیر کام از نیامکه شهرو نیامی بد از سیم خام
چو زآماجگه تیر بیرون کشیدز خون تیر آماج چون لاله دید
بدو گفت با مهر دیان بدیازیرا به سختی چون سندان بدی
زمانی در آن کار اندیشه کردحکیمی و مردانگی پیشه کرد
یکی لؤلؤ شاهوار ثمونبدو داد کای سرو سیمین ستون
بگیر این گران مایه در یادگارنگه کن که تا خود کی آید به کار
بر آنم که تو بارداری زمنهمانا که فرزند آری زمن
چو هنگام زادن فراز آیدتبدین پاک مهره نیاز آیدت
اگر دختر آری به هنگام شویبه مویش درون باف و زو نام جوی
وگر پور جویای یاران کند(؟)بدان گه که آهنگ میدان کند
در آویز از تارک ترگ اویچو آید به میدان کین جنگ جوی
بدادش بسی گوهر نغز نیزز دیبا و زر هرگونه چیز
درین گفت وگو بود کآمد برشسواران ترکان و هومان سرش
پیام شهنشاه افراسیابفرو خواند بر وی کردار آب
چو بشنید سرخاب شادی نمودبر آن لشگر گشن فرمود زود
که بندید بار و بسازید کارکه من رفت خواهم سوی کارزار
بگفت این و برسان باد دمانبه اسب اندر آمد هم اندر زمان
بیامد سپه را به ایران کشیدچنان بود کارش که گوشت شنید