گنج

بخش ۱۹ - گفتار در گرفتار شدن طوس به دست سوسن رامشگر

چو طوس آمد از نزد گردان به دردل از درد پر کین و پر غم جگر
همی رفت بر راه ایران زمینسری پر ز باد و دلی پر زکین
ز مستی نبودش خبر از جهانهمی راند بر راه و رسم مهان
سپهبد همی راند تا نیمروزز بزم سر افراز گیتی فروز
چو آمد مر او را به خوردن نیازنگه کرد هر سو گو سرفراز
یکی گورخر پیش او بر گذشتبر آن دامن رود بر پهن دشت
بر انگیخت طوس دلاور سمندز فتراک بگشاد پیچان کمند
همی راند باره بر آن خاک گرمبرون رفت گور از نهیبش ز چرم
ز سختی که می‌راند پرخاشجویدر آمد ستور سپهبد به روی
بیفتاد طوس دلیر از برشبه خاک سیاه اندر آمد سرش
هم آنجا که افتاد بر جا بخفتعنانش در افتاد در یال و سفت
به بالای او بر ستاده ستوربر آشفته با طوس بر بخت شور
که را روز برگشت مردی چه سودنبشته چنان بود و بود آنچه بود
همی خفت تا روز تاریک شدبرو بخت وارونه نزدیک شد
چو یک بهره از تیره شب در گذشتبیفسرد جوشنش بر پهن دشت
بر آورد چشم و همی بنگریدبر آن دشت جز خار چیزی ندید
زمانی ز هر گونه اندیشه کردز خواب اندر آمد سر خفته مرد
چنین گفت آیا چه شاید بدننباید بدین کار بر دم زدن
چو بی دانشی زیر پای آورینباشد تو را با کسی داوری
ز هامون بر آمد به بالای زینهمی رفت بر راه ایران زمین
یکی خامه ریگ آمد پدیدسپهبد بر آمد همی بنگرید
یکی آتشی دید کرده ز دورچه از بهر ماتم نه از بهر سور
به دل گفت گویی از ایرانیانپی من یکی آمد آن جا دوان
بر افروخت آتش بدان جا کنونبدان تا بود مر مرا رهنمون
همی راند باره چو آن جا رسیدیکی خیمه دیبای پیروزه دید
همه میخ و استون او سیم نابز ابریشم خام آن را طناب
یکی طشت زرین مرصع به درهمه خیمه گشته از آن طشت پر
یکی چنگ و بربط نهاده در ویدر و ماهرویی پر از رنگ و بوی
چو سروی به بالا و دیدار ماهنکردی زخوبی بگردون نگاه
چو طاوس پر رنگ و زیب و نگاربه رخسار همچون گل اندر بهار
چنین گفت با دل که این زان کیستبرین جای این خیمه از بهر چیست
باستاد و از دور آواز کردچنان چون بود راه مردان مرد
خداوند این خیمه بنمای رویکه را باشد این خیمه با من بگوی
چوبشنید سوسن بیامد به دربدو گفت کای مهتر پر هنر
فرود آی ازین اسب و بنشین یکیبر آسای و دم زن یکی اندکی
چو بنشینی ایدر بگویم تو رامراد دل اکنون بجویم تو را
که من ایدراکنون رسیدم همیبه جز تو کسی را ندیدم همی
چو بشنید ازو طوس آمد به زیربه خیمه درون رفت مانند شیر
عنان تکاور گرفته به دستبر افراز کرسی زرین نشست
به سوسن چنین گفت کای خوبرویکجا رفت خواهی از ایدر بگوی
چو بشنید سوسن بر آورد سربدو گفت کای گرد پرخاشخر
به رامشگری چون من اندر جهاننباشد میان کهان و مهان
به ایران بدین سان به کردار آبگریزانم از بیم افراسیاب
همه شادی او به من بود بیشمرا داشت پیوسته چو جان خویش
به من بر به زشتی گمان آمدشز گفتار بدگو نشان آمدش
مرا خواست کشتن گریزان شدمز توران بدین ره به ایران شدم
من از بهر کیخسرو کینه جویز توران به ایران نهادیم روی
کنون چون بدین جایگاه آمدمزمانی بدین چشمه بر دم زدم
کنون گر جهان پهلوان نام خویشبگوید بیابد همی کام خویش
مرا رهنمونی کند سوی شاهبدان نامور گاه شاه و سپاه
چو بشنید طوس این سخن شاد گشتز اندیشه گفتی دل آزاد گشت
به دل گفت کاین را برم نزد شاهفزاید مرا زین هم پایگاه
ز زابلستان هدیه نو برمبدان گه که چون نزد خسرو برم
بدو گفت کز خوردنی هیچ هستبیاورد به نزد من ای چرب دست
سبک سوسن از خوردنی هر چه بودبیاور نزد سپهدار زود
سپهدار از آن خوردنی گشت شادچنین گفت کای گرد فرخ نژاد
که گر هست جامی ز باده بیاربدان تا نگردم ز غم سوگوار
چو بشنید سوسن از آن جای خویشبجست و بیاورد جامی به پیش
سر خیک بگشاد و لختی بخوردبه طوس دلیر آن گه آواز کرد
که بادی همه ساله پیروز و شاددل دشمنانت پر از درد باد
بدو گفت طوس دلاور منمز پشت جهاندار نوذر منم
بیاور به نزدیک من جام میکه نوشم به یاد جهاندار کی
سبک سوسن آن داروی هوش بردر انداخت در جام می چاره گر
سپهدار از آن جام می گشت مستسر نامور مرد بنهاد پست
هم اندر زمان سوسن آواز دادبدان نامور ترک پهلو نژاد
که این نامور پهلوان جهانندارد به تن در تو گویی روان
ببندش به خم کمند اندرونهمی بر، به ره بر کشانش نگون
به در بند دز اندرون برش خواربیفکن در آن خانه اش سوکوار
به خم کمندش دو بازو ببستسپهبد بیفکند بر خاک پست
وز آن روی گودرز کشوادگانبیامد به کردار شیر ژیان
پس طوس نوذر همی راند اسببه راه اندرون همچو آذر گشسب
دلی پر زکینه، سری پر ز بادهمی تاخت باره به کردار باد
سپهبد ز هر سو همی بنگریدز طوس دلاور نشانی ندید
به راه و به بی راه باره براندز کردار او در شگفتی بماند
چو خورشید از چرخ شد نا پدیدشب تیره بر روز دامن کشید
سراسیمه شد پور کشوادگانز مستی همی سر به کوهه زنان
پی طوس گم کرده مرد دلیرهمی تاخت هر سوی بر سان شیر
یکی خامه ریگ آمد پدیدسپهبد بر آنجای باره کشید
چنین گفت با دل که این دیو زادبپرید ازین دشت بر سان باد
ز هامون بر آن خامه ریگ رفتدل مرد از اندیشه در تن بتفت
چو پاسی از آن تیره شب در گذشتجهاندار گودرز بر روی دشت
یکی روشنایی ز دور او بدیدز اندیشه زآن پس بدان جا کشید
همی رفت بر سان باد دماناز آن خامه ریگ زان سو دوان
چنین گفت با خود که طوس دلیرشکاری گرفته ست بر سان شیر
ز پیکان تیر آتشی بر فروختبرو خار و خاشاک صحرا بسوخت
بر انگیخت باره به کردار بادسپهدار از آن روشنی گشت شاد
چو آمد به نزدیک خیمه فرازبدو در همه رسم و آیین و ساز