گنج

بخش ۱۸ - گرفتار شدن پهلوانان ایران به مکر سوسن مطرب

وزین روی گردان ایران تمامرسیدند نزدیک ایوان سام
به خوردن نهادند سر روز و شبنیاسود از خنده شان هیچ لب
نبد کارشان جز می و خفت و خوردکس اندیشه مکر سوسن نکرد
سر پهلوانان ز می گشت شادبه شادی جهاندار کردند یاد
همی کس ندانست شب را ز روزهمه نامداران گیتی فروز
همی گفت هر کس که چون من دگربه میدان کینه نبندد کمر
یکی گفت من شیر گیرم به دستشود پست از گرز من پیل مست
همی گفت هر کس ز مردی خویشبه بیگانه مردم چه با مرد خویش
درین داوری طوس بر پای خاستچنین گفت چون من به ایران نخاست
ز تخم فریدون و نوذر نژادندارد چو من دیگری چرخ یاد
نباشد چو من گرد با فر و یالنه گودرز کشواد و نه پور زال
چو بشنید گودرز گفتا خموشنگویند چنین مردم تیز هوش
چه بیشی کنی پیش آزادگانبه ویژه بزرگان کشوادگان
اگر چند از من تو را شرم نیستکسی را به نزد تو آزرم نیست
ز برزوت هم شرم ناید کنونکه در خاکت آورد از زین نگون
کنون می فزونی کنی پیش اویبدیده به میدان کمابیش اوی
ز گودرز چون طوس بشنید اینچو شیر درنده درامد ز کین
بزد دست و خنجر کشید از نیامبزد دست رهام فرخنده نام
به نیرو جدا کرد خنجر ازویبدو گفت کای مرد پرخاشجوی
اگر نیستی شرم رستم ز پیشبدیدی همه مردی ورای خویش
ز گردان تو را پیشه جز جنگ نیستچو شیرانت خود پنجه جنگ نیست
چو بشنید طوس این برآورد خشمز کینه پر از آب کرده دو چشم
به اسب اندر آمد سرافراز مردز گردنده گردون برآورد گرد
چو او سوی ایران سر اندر کشیدچو رستم بیامد مر او را ندید
نگه کرد از هر سوی چپ و راستچنین گفت طوس سپهبد کجاست
چه افتاد کآشفته اند این همهچه گرگ اندر آمد میان رمه
به بیهوده این داوری از چه خاستدل نامداران پر انده چراست
بدو گفت برزوی کای پهلوانبه کام تو بادا سپهر روان
به بی دانشی طوس را یار نیستبه جز جنگ جستن ورا کار نیست
ندارد به گیتی کسی را به مردز گودرز و رهام جوید نبرد
همه از فریدون سخن گفت و بسجز از خود نداند دگر هیچ کس
برآورد بازو و خنجر کشیدهمی خواست از تن سرش را برید
ز دستش برون کرد رهام گردهمه پنجه و دست او کرد خرد
برون شد ز گودرزیان پر ز خشمز کینه چو دو طاس خون کرده چشم
زکان و دنان شد ز خانه برونهمانا که شد پیش خسرو کنون
فرامرز را گفت کای بی خرداز آزادگان این کی اندر خورد
همان است طوس سپهبد که گفتنماند نژاد و هنر در نهفت
جهاندار گودرز کشوادگانچو داند همی خوی آزادگان
همان تیزی و تند خویی طوسنبایست بستن برین گونه کوس
چنین گفت با برزوی نامورندانی تو آیین گیتی مگر
که بد نامی آید به فرجام ازینچنین گفت دانای ایران زمین
که بر میزبان میهمان پادشاستتو آن کن که از نامداران سزاست
چنین گفت رستم به گودرز پسکه چون تو به دانش ندانیم کس
جهان پهلوان طوس بی دانش استنه همچون تو از رای با رامش است
ولیکن ز تخم کیان است طوسنبایست کردن مر او را فسوس
ز بهر من اکنون و دستان سامبه جان و سر شاه فرخنده نام
نتابی ز فرمان من هیچ سربر آن سان که داری نژاد و گهر
شوی از پی طوس نوذر دوانبه دست آری او را به ره بر روان
که هر کس کز ایدر شود پیش اوینیاید به گفتار او کینه جوی
نباشدت ننگی که شه زاده استز تخم بزرگان آزاده است
چو بشنید گودرز آمد دوانبر ان سان که فرموده بد پهلوان
زمانی بر آمد جهان جوی گیوچنین گفت کای نامبردار نیو
تو دانی سپهدار گودرز راهمان نامور طوس با ارز را
اگر چند گودرز فرزانه استازو طوس پر کین و دیوانه است
شوم از پی نامداران دوانبه چربی بجویم دل هر دوان
بدو گفت رستم که فرمان تو راستبر آن رای رو کت همی رای خواست
چو خورشید گشت از بر چرخ راستجهان جوی گستهم بر پای خاست
به رستم چنین گفت کای پهلواندل کارزار و خرد را روان
تو دانی که از نوذر شهریارندارم به جز طوس را یادگار
چو گودرز و چون گیو دو جنگ جویندانم چه آید مر او را به روی
مرا دل ازین هر دو بر بیم گشتز درد برادر به دو نیم گشت
بدو گفت رستم برو شادمانمیانجی همی باش بر هر دوان
چو بیرون شد از کاخ رستم به کینبه اسب اندر آمد ز روی زمین
همی راند باره به کردار بادمگر بنگرد طوس و گودرز شاد
چو گستهم از پیش رستم برفتدل بیژن از درد ایشان بتفت
همی گفت آیا چه شاید بدننشاید برین کار دم بر زدن
چو گل هر زمانی همی بشکفیدسرشکش ز دیده به رخ برچکید
نگه کرد رستم بدو ناگهانبدو گفت کای پهلوان جهان
چرا نا شکیبی تو بر جای خویشچه اندیشه آمدت اکنون به پیش
بدو گفت بیژن که ای پهلوانز اندیشه گشتم شکسته روان
ندانم که از طوس و گودرز و گیوچه آید برین دشت و گستهم نیو
اگر پهلوان رای بیند که منشوم از پی نامدار انجمن
به بیژن چنین گفت رستم که خیزبرانگیز از جای شبرنگ تیز
نباید که پرخاش جویی و جنگهمه نام نیک تو گردد به ننگ
چو بشنید بیژن ز رستم چنینز هامون بر آمد به بالای زین
پی اسب گردان ایران گرفتبه دل مانده از کار ایشان شگفت
بر آمد برین بر زمانی درازنیامد همی طوس و گودرز باز
دل رستم اندیشه ای کرد بدچنان کز ره نامداران سزد
چنین گفت ز اندوه بگذشت کارهمانا سر آمد ورا روزگار
زمانی ز هر گونه اندیشه کرددل خویش از اندیشه چون بیشه کرد
بپیچید بر خویشتن پهلوانشد از کار ایشان خلیده روان
چنین گفت از آن پس فرامرز راسرافراز نامی با ارز را
که از کار گردان شدم دل غمیز اندیشه در جانم آمد کمی
هر آن گه که باشد مرا روز جنگهمی جستن آرد مرا پای و چنگ
ندانم چه آید ازین کین به منچه خیزد از آشوب این انجمن
ببند از پی راه رفتن میانمگر باز بینم ایرانیان
به جوشن بپوشان نخستین برتیکی ترگ رومی بنه بر سرت
برافراز بازو به گرز گرانچو آشفته شیران مازندران
برانگیز باره به کردار بادنباید به ره بر همی لب گشاد
بگو با سرافراز گودرز و گیوکه ای نامداران وگردان نیو
همی چشم دارم که گردند بازهمه نامدارن گردن فراز
فرامرز بشنید این از پدربه گردنده گردون برآورد سر
نشست از بر باره راهورخروشان به کردار شیر شکار
چو آمد فرامرز از در برونبه برزو چنین گفت رستم کنون
بسازیم بر بزم چون کنیمبرین خستگی بر چه افسون کنیم
بدو گفت برزوی کای نامورنباید به غم خود دل تاجور
نباید چنین دل درین کار بستبه اندیشه از مرگ هرگز که رست
چنین بود تا بود گردان سپهرگهی زهر و کین و گهی نوش و مهر
درین داوری بود برزوی شیرکه زال سرافراز گرد دلیر
ز خواب اندر آمد همی بنگریددر ایوان رستم یلان را ندید
به جز پهلوان رستم نامدارابا برزوی گرد شیر شکار
(به رستم چنین گفت زال سوارکجا رفت گودرز و طوس آن دو یار)
به مستی به نخجیر گوران شدندوگر پیش شاه دلیران شدند
بدو گفت رستم که ای پهلوانسر نامداران و پشت گوان
چه گویم ز کردار ایرانیانبه پرخاش بسته همیشه میان
که طوس سپهبد بدین انجمنسخن گفت از مردی خویشتن
بر آشفت و گودرز را سرد گفتسر انجمن ناجوان مرد گفت
ز کینه به شمشیر یازید دستدر آمد از آن پس ز جای نشست
همه داستان پیش دستان بگفتهمی آب دیده به مژگان برفت
بپرسید زال از فرامرز شیربر آشفت با پهلوان دلیر
به رستم چنین گفت کای بی خردز تو این چنین رای کی در خورد
فرامرز را گر بد آید به رویچه گویی به گردان پرخاشجوی
ندانی مگر طوس و گودرز و گیوهمان بیژن گیو و گستهم نیو
ز درد تو دلشان نباشد تهیوگر تاج زرشان به سر بر نهی
به کینه همی تیز و دیوانه اندنژاد تو را نیز بیگانه اند
برو بر یکی پیش دستی کندبهانه پس آن گاه مستی کند
بگفت این و از جایگه بردمیدخروشی چو شیر ژیان بر کشید
بیارید گفتا کنون جوشنمکه بیم است تا دل ز تن بر کنم
بپوشید جوشن چو شیر ژیانببست از پی راه رفتن میان
نشست از بر باره تیز گامتو گفتی مگر زنده شد باز سام
بپوشید اسبش به برگستوانچنان چون بود ساز و رزم کیان
به دست اندرون گرز سام سواربه آهن درون غرقه شیر شکار
کمان کیانی به بازو درونبر آن باره بر چون که بیستون
به برزو چنین گفت زال دلیرکه ای نامور ببر و درنده شیر
بدان گه که من چون تو بودم، به جنگچه روباه پیشم چه شرزه پلنگ
چنین چنبری گشت یال یلینتابم همی خنجر کابلی
اگر نام دستان نوشتی بر آبنماندی به آب اندرون هیچ تاب
یکی ترگ چینی به سر بر نهادهمی رفت تازان به کردار باد
چو بر باره پیل پیکر نشستکمندی به فتراک باره ببست
خروشی بر آورد چون نره شیربه کینه همی رفت گرد دلیر
تو گفتی ندارد به تن در روانز اندیشه نامور پهلوان
همی گفت آیا برین دشت کینچه اید ز گردان ایران زمین
جهان پهلوان زال سام سوارهمی رفت بر سان شیر شکار
ز هفت صد همانا فزون بود سالز نیرو به گردون برآورده یال
نه بود و نه هست و نه باشد دگرچو زال و چو رستم دگر نامور
به ره بر نبودش ز تیزی زمانهمی رفت بر سان باد دمان
اگر چند بد پیر و برگشته روزهمی تافت چون مهر گیتی فروز
چو برزو نگه کرد در روی اویندانست کس را به گیتی چنوی
به رستم چنین گفت کای پهلوانسر نامداران و پشت گوان
به دیان که توران همه دیده امهمه کشور ترک گردیده ام
ندیدم سواری بدین فر ویالکه سام نریمانش خوانده ست زال
تو گفتی که شیری ست بر پشت پیلو یا کوه البرز در آب نیل
به روز جوانی همانا که ابربه خاک سیه در فکندی هژبر
زمانه نیارد همانا چنیندگر نامداری به ایران و چین
چو بودم بر آورد پیکار جویمرا آرزو بود دیدار اوی
چو دیدم جهان پهلوان را چنینبیفزود مهرم ز پیکار و کین
بگرید بر آن کس همی روزگارکه جوید ز دستان همی کارزار
چو زال سپهبد برانگیخت اسبهمی رفت بر سان آذر گشسب
چو برزوی (و) رستم به خوردن نشستپرستار شد کودک می پرست
نوای مغانی و آوای رودبه پروین رسانیده بانگ سرود
کنون بازگردم به آغاز کاربگویم که چون بود طوس سوار
نگه کن چه اورد او را به پیشهمی گشت گردون و کردار خویش