گنج

شمارهٔ ۷۶

۱۰ بیت
اهل دل در دیده روی دل‌ستان را دیده‌انددر میان جان شیرین جان جان را دیده‌اند
دیده‌اند در ذره خورشیدی که لاشرقی بوددر دل یک قطره بحر بیکران را دیده‌اند
گرچه مخلوقند ایشان را وجود خویش بودهم به چشم ذات خلّاق جهان را دیده‌اند
آفرین بر خرده‌بینانی که پیدا و نهانذره بر خورشید رویش آن دهان را دیده‌اند
هست مرآت جمالی و جلالی از ازلمظهر اسمای حسن گل‌رخان را دیده‌اند
حبّذا قومی که ایشان جز خدا نشناختندنی یقین دانسته‌اند و نی گمان را دیده‌اند
حق چو یک دم نیست خاموش از بیان معرفتدر دهان جمله اشیا آن زبان را دیده‌اند
کرده‌اند اهل نظر جان را تماشای حجابدر چمن با هر که آن سرو روان را دیده‌اند
می‌شناسندش که جز او نیست موجودی دگرگر به صورت‌های او سرو روان را دیده‌اند
آن جماعت کز مکان و لامکان نگذشته‌اندهمچو کوهی پادشاه لامکان را دیده‌اند