گنج

شمارهٔ ۶۷

۹ بیت
درد جان داریم درمان الغیاثداد خواهانیم سلطان الغیاث
از تطاول های زلف سرکشتصبح وصل و شام هجران الغیاث
راند ما را همچو سگ از در بدرپیش شاه از جور سلطان الغیاث
همچو مور لنگ از جور سپاهگفت دل پیش سلیمان الغیاث
دوش میگفتی که دادت میدهمتا نگردی زو پشیمان الغیاث
دل ز حلم نفس شوم بدخصالگفت نزد جان جانان الغیاث
ذره ها چون سوخت اندر آفتابماه گفت ای مهر تابان الغیاث
پیش زلف و رویت اندر روز و شبگفت دایم کفر و ایمان الغیاث
آدمی بار امانت بر گرفتبا خدازان گفت انسان الغیاث