گنج

شمارهٔ ۴۷

۱۰ بیت
تا ز رخ آن مه لقا زلفین مشکین برگرفتنور خورشید رخش هر دو جهان یکسر گرفت
آتش تر را در آب خشک ساقی چون بریختشعله زد آتش در آب و جمله خشک و تر گرفت
جز کباب آتشین نقلی نخوردم در شرابروح من قوت از لب جانبخش آندلبر گرفت
دید در آئینه روی خویش و آمد در سخنطوطی روحم که از لعل لبش شکرگرفت
تا ابد مست می وصلش بماند بی خماردر ازل جامی که جام از ساقی کوثر گرفت
روز گم شد در دل شب تا سحر گه بی حجابهندوی زلفش بشب خورشید را در برگرفت
مست بیرون آمد از صحن چمن بگشاد لبزلف و روی کفر و دین و مؤمن و کافر گرفت
ذره ذره آفتاب آمد ز حیرت مه نقابهر شبی کو برقع از خورشید درخشان برگرفت
خواستم پنهان کنم مهر رخش را در جگرآفتابی بود لاشرقی که بام و در گرفت
گفته کوهی چو بلبل خواند بر سرو سهینرگس از مستی آن در بزم گل ساغر گرفت