گنج

شمارهٔ ۳۷

۷ بیت
مه و خورشید روی ما عیان استکه میگوید که آن مه رو نهان است
نفخت فیه من روحی شنیدیجهان جسم است و او مانند جان است
ز انوار رخ فیاض آن ماهجهان اندر جهان اندر جهان است
زرنگ و بوی او امروز در باغگل سرخ و سفید و ارغوان است
اگر جانرا ندیدی چشم بگشاینظر کن قد آن سر روان است
بفکر آن دهان جان در عدم شددلم گم شد در آن مو کومیان است
از آن شد شعر کوهی همچو شکرکه او را وصف او ورد زبان است