شمارهٔ ۳۰
ماه رخسار شما خورشید پر انوار ما استروشن این کز هر دو روئی دیده دیدار ماست
چون گل روی تو را دیدیم و مژگان دو چشمهر سر خاری که می بینم آن گلزار ما است
تا بهم بینیم اسماء صفات ذات رادر رخ و زلف صنم دایم تماشا کار ما است
عالم السری که پنهان نیست پیش او عیانسر نگه دارید کان شه صاحب اسرار ما است
هر سر موئی ز زلف آن بت کافر بچهبر میان چون گبر و ترسا بسته صد زنار ما است
چو سقیهم ربهم جامی کجا هی میفروختمی پرستان مست می گفتند آنجا جای ماست
جام جان بر جان دلها کرد و خوش در میکشیدبا صراحی گفت این قوت لب خونخوار ماست
تیر مژگان بر کمان ابروی مشکین اوترک تیرانداز چشمش در پی آزار ما است
تاخت اندر صحن جانها شهسوار حسن اوجلوه ها میکرد در میدان که این مضمار ماست
مرغ دلرا به تیر و از هوا بگرفت و جستبست بر فتراک خویش و گفت این اشکار ماست
همچو گوی افتاده بودم بر سر میدان عشقزد بچوگانم که این از عاشقان زار ماست
خود انا الحق گفت و کرد انکار توحید آشکارگفت منصوریم ما و هر دو عالم دار ماست
حق الست و ربکم گفت و بلی خود درجوابمنکر او کی توان شد چون گواه اقرار ماست
آب چشم ما بدان در باغ حسن گلرخاندر بهشت عدن تجری تحتها الانهار ما است
مردم چشم دل انسان نه بیند جز خدااین سعادت در ازل از دولت دیدار ما است