گنج

شمارهٔ ۲۳۲

۵ بیت
گر شبی آنماه با زلف پریشان آمدیذره ذره از رخش خورشید تابان آمدی
گر نبودی آدم از آئینه ذات خدااینهمه نور و صفا در قلب انسان آمدی
آفتاب روی آنمه گر همی کردی طلوعازرخش سنگ سیه لعل بدخشان آمدی
دل نمی دانست او را در زمین و آسمانیار اگر دامن کشان در صورت جان آمدی
گر نبودی گریه کوهی چو ابر نوبهاربلبل بیدل چرا در باغ نالان آمدی