شمارهٔ ۱۶۸
بحسن خود شد او دلدار عاشقکه آنرا نیست جز او یار عاشق
گهی لیلی شدی و گاه مجنونگهی عذرا شدی و گاه وامق
چه اول قل هو الله و احد خواندبوحدت در نمی گنجد خلایق
ز زلف و روی او بشکفت در باغگل صد برگ و ریحان و شقایق
دلیل راه ما شد آفرینشبخالق راه بردیم از خلایق
چه کوهی آفتابی داشت در جانبرآمد از دل او صبح صادق