شمارهٔ ۱۵۲
از اضافات کرده ایم اسقاطکه نداریم در دو کون قراط
درجهان ساختم بنان جویفارغ از سبزه ایم و از جفزاط
جامه روح را بدوخت خدانه بمقراض و سوزن خیاط
موی پیشانیم چو حق بگرفتدر پی یار می روم به سباط
در ره وصل سالکان گفتندهست دوزخ پل و بهشت صراط
همه پیغمبران بر این بودندنوح ویعقوب و یوسف و اسباط
سوخت بر آتش فنا عارفچوب مسواک و خرقه امشاط
به بهشتی فروخت یک گندمهست شیطان ازین جهت خطاط
هر که او رفت در پی شیطاندر خطرها فتد از این خطواط
چون درآید بخانه دل دوستنیست جانرا بغیر دوست بساط
پدر ماست آدم واحداز حواز اد این همه اسباط
بسکه بستی خیال خال و خطشکوهیا بی قلم شدی خطاط