شمارهٔ ۱۳۵
تا شدم از آه دل در عشق او آتش نفسشد روان از دیده من بحر عمان و ارس
هر طرف کردم نظر او بود پیدا و نهانآفتاب روی لاشرقی ندارد پیش و پس
کل شیئی هالک الا وجهه تفسیر چیستیعنی جز او نیست باقی در دو عالم هیچکس
وه چه سراست اینکه در شهر دل ما روز و شبزلف او دزد آمد و چشم سیه کارش عسس
کردم از دزد و عسس فریاد پیش خال اولعل او خندان شد و گفتا منم فریاد رس
همچو مرغ نیم بسمل پر زدم درخاک و خونگفت خود را بگذران از هر چه مستی بوالهوس
گفتمش چشمم چو محرم نیست بر روی شماگرد حلوای لب لعلت چرا پردمگس
گفت خورشیدم من وکونین ذرات منندکی کنند از ذره ها خورشید روی خود قبس
کوهیا سر بر زد از جان تو ماه روی دوستهمچو گل کو سر برآرد فی المثل از خار و خس