شمارهٔ ۱۳۱
کلوخ جسم را در آب اندازمکن مهمل بصد اشتاب انداز
چو اسمعیل شوقر بان و سررابه پیش تیغ آن قصاب انداز
پس آنکه ذره سان جانی که داریبر خورشید عالم تاب انداز
بخور می از کف ده ساله طفلیفغان در جان شیخ و شاب انداز
نگارا تا ببوسم آن کف پایچو مستان خویشرا در خواب انداز
زخورشید رخت در جان کوهیکه آن نور است در مهتاب انداز