شمارهٔ ۱۲۱
کجا رفتند یارانی که بودندچنان رفتند پنداری نبودند
چو خورشید و قمر در روز و در شبجمال خویشتن را می ستودند
ز چشم ما نهان گشتند و رفتندندای ارجعی کزحق شنودند
نصیب اندرون کز غیب بودنددر آن حضرت کنون اندر شهودند
به اصل خویشتن گشتند راجعبباغ وصل جانان در خلودند
همه جسمی نهادند از من و توعدم رفتند و در عین وجودند
تو هم کوهی بر افشان نیم جانراچو از رخ جعد مشکین را گشودند