شمارهٔ ۱۰۴
بط حرصم بمرد و بلبلان شدخروس شهوتم باز جنان شد
ز زاغ امنیت در خوف بودمبگشتم زاغ و خوفم در امان شد
پر از طاوس مال و جاه کندمچو عیسی جان من بر آسمان شد
بدانکه چارمرغ این چار طبع استکه اندر چار طبع ارکان عیان شد
ز خون و بلغم و صفرا و سوداشتا صیف و بهار آمد خزان شد
بسیط روح را اینها نباشندمرکب داند این کزخاکدان شد
ز طبع تن چو کوهی شست دل پاکبدریای محیط بیکران شد
دل که وصف دهان او گویددر دهان از زبان او گوید
هر چه از قاب گوید و قوسیناز خم ابروان او گوید
گر کند شرح روح سالک راهم ز قدر روان او گوید
رمز خیر الامور او سطهاجان من از میان او گوید
بر سر سرو جسم بلبل روحقصه گلستان او گوید
کوهی خسته هر سحر غم دلبا سگ آستان او گوید