شمارهٔ ۱
تخم هوس مکارید در خاکدان دنیانتوان عمارتی ساخت بر روی موج دریا
عالم همه سرآبست، بودی ندارد از خودفانی شناسد او را، چشمی که هست بینا
تا دیده برگشائی یک مشت خاک بینیگر خانهای بسازی بر روی سنگ خارا
کو خسرو و سکندر؟ کو کیقباد و جمشید؟کو خاتم سلیمان؟ کو تخت و تاجِ دارا؟
بگذر ز باغ و بستان بگذر ز طاق و ایوانای کاروان مفلس بشناس آن سرا را
تا همچو خر نمانی اندر جلاب دنییچون عیسیِ مجرد، آهنگ کن به بالا
غیر از وجوب واجب معدوم مطلق آمدکونین اعتبار است هستی اوست پیدا
بر خویش عاشقی تو، نه بر خدای جاویدوجهت چو یوسف آمد نفس تو شد زلیخا
کوهی ز خود فنا شو جویای کبریا شوآن جا مبر تن وجان کآن باد هست پیدا