گنج

شمارهٔ ۱۹

۶ بیت
آن چنان مستم که از چشمم برون آید شرابمیگساران جمله خوابیدند و من در تب و تاب
هر که را از دور بینم یار خود پندارمشتشنه ام از حد برون خود آب پندارم سراب
تا ز چشمم در حجابی آتش اندر جان مراستخوش بود کز روی هم چون ماه برداری حجاب
من نه آن رندم که از چرخ و فلک منت کشمگر کشم آهی ز دل عالم کنم یکسر خراب
لیک از عشق تو رنگم زرد شد مانند کاهیک نظر کن بر من مسکین که گردم زر ناب
دوش رندی دعوت میخانه کردم یوسفاگفت این سجادۀ آلوده شوی از آب ناب