بخش ۹ - حکایت جوان مردی شیر خدا
بود یدالله بوغا در مصافبا یکی از کینه وران در طواف
حمله بسی کرد سوار دلیرگبر ستیزنده نیامد به زیر
تا به چنان کش مکش از دستبردشد ز دو سو آلت پیکار خرد
هر دو دلاور چون به کین آمدندگرم ز توسن به زمین آمدند
دست به هم بر زده زان داوریپای فشردند به زور آوری
حیدر کرار بسی کرد جهدکاختر دشمن بزمین برد مهد
چون گه آن شد که به خون کردنشدور کند بار سر از گردنش
زد به دلیری سگ زور آزمایآب دهن بر رخ شیر خدای
سخت به پیچید به خشم اژدهاکرد ز ته صید مخالف رها
بس که در آویخت درو خشمناککان زده با دگر زد به خاک
زد سرش از خنجر و سینه شکافتسر زده در پیش پیمبر شتافت
گفت رسولش که چو خصم درشتبه رزمی آورد به صد حیله پشت
چیست که بگرفتی و بگذاشتیبار دگر دست به خون داشتی
گفت نیوشندهٔ ایزد شناسکایزدم آورد به مغز این هراس
من چو شدم چیره بر آن سخت کوشآب دهن زد به رخ من ز جوش
در غضب آورد مرا نفس خامدر دهن نفس نهادم لگام
کانچه غزا زین غضب آرم بجایبهر خودست این نه ز بهر خدای
گشت ضروری که رها کردمشپس ادب از بهر خدا کردمش
آنکه جهادش ز پی دین بوداین کند و شرط غزا این بود
مرد غزا جز ز پی دین نکرددید بسی خسرو اگر این نکرد