گنج

بخش ۸ - حکایت جوان مردان تشنه

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۲۱ بیت
کعبه روی چند به گرمای تیزتشنه فتادند به دشت حجیز
چون به قدم طاقت گامی نماندخون به حد جرعه به جامی نماند
بر تل تفسیده قضا می‌زدندز انده مردن سر و پا می‌زدند
دود اجل خاست ز هر بندشانبی خودی از پای در افگندشان
ناگه از اطراف بیابان و دشتناقه سواری سوی ایشان گذشت
سوزش‌شان دید درونش بسوختاز تف هر سوخته خونش بسوخت
گریه‌کنان آمد از اشتر فرودبر سر هر تشنه روان کرد رود
شربتی از مطهره در طاس ریختزانچه خضر در لب الیاس ریخت
پیش یکی برد که این را بگیرچشمهٔ حیوان خور و تشنه ممیر
او طرفی کرد اشارت به یارکوست ز من تشنه تر او را سپار
چون سوی آن برد چنان کوثریکرد روان او به سوی دیگری
جست چنان هر یک از ایثار خویشمرگ خود و زندگی یار خویش
دور چو ساقی ز سر آغاز کردچشم حریفان قدری باز کرد
مست نخستین که نخورد آن شرابگشت مزاج از سکراتش خراب
خواجه صلا گفت و جوابش نبودخاک شد آن تشنه که آبش نبود
بر دگران برد چو آن آب سردآن همه را نیز نماند آب خورد
آب نزد کاتش‌شان مرده بودجان ز میان زحمت خود برده بود
شربت خود خورد نف از دل نشاندو آنچه ز لب خورد ز مژگان فشاند
ماند به حیرت ز چنان مردییکاینست جداگانه جوان مردیی
هست جوان مرد درم صد هزارکار چو با جان فتد آنجاست کار
ای که نداری روش آن سرانچند چو خسرو صفت دیگران